♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پر می شوم از هوای هم آغوشی وقتی که لباس صورتی می پوشی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همیشه دلتنگی به خاطر نبودن کسی نیست گاهی به خاطر بودن کسی ست که حواسش به تو نیست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوت است اما در ذهن من خاطره ای...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشم دوخته ام به رج آخر آجر ها... پشت دیوار زمستان - شاید - قد می کشد جوانه ای...در بهار....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حرفی به ذهنم نمی رسد این خاکستر ِ مانده از آتش را تا به یادش بیاورد که چه سرخ،... چه سرخ بود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بارون میاد جر جر..پشت خونه هاجر ...هاجر عروسی کرده ...دمب خروسی کرده ...یادش بخیر ..کودکی ها.....این روزها با بارون فقط باید بارید...همین...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از وقت های تنهایی ام چه بادبادک ها ساخته ام رها در آسمان با نخی به دست باد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زمین با سرعت مافوق نور می چرخد و زمستان هی پشت زمستان تکرار می شود بی آنکه خیال جوانه زدن از آوند هیچ درختی بگذرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نامم را بگیر یا قسمتی از دریا را به سینه ام سنجاق کن فروردینی که در من می وزد باران ندارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لبخند های تو ؛ تلخند های من
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 14 روز و 19 ساعت و 58 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .