♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه از امروز سر صبح از هزار سال قبلتر بود که من سنگ شدم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پاییز که می شود بی قراری هایم را در باغچه کوچکی می کارم و آرام آرام قطره های باران را که روزهاست در دامنم جمع کردم به باغچه می نوشانم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بر می گردم به جزیره ساکت خودم در خیابانی شلوغ و می بندم درهای هر چه اقیانوس را پشت سرم می نشینم و با همین دستمال های کاغذی خیس از گریه برای روز رهایی بال می بافم شاید هم سورتمه ای مقوایی بسازم برای روزی که دریاهای دور و برم یخ بزنند تنهایی من بزرگتر از این حرفهاست .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
راستی هیچ میدانی من در غیبت پُر سوالِ تو چقدر ترانه سرودم چقدر ستاره نشاندم چقدر نامه نوشتم که حتی یکی خط ساده هم به مقصد نرسید؟! رسید، اما وقتی که دیگر هیچ کسی در خاموشیِ خانه خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خویش را نمیدید.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب می آید و پس از شب ‚ تاریکی پس از تاریکی چشمها دستها و نفس ها و نفس ها و نفس ها ... و صدای آب که فرو می ریزد قطره قطره قطره از شیر بعد دو نقطه سرخ از دو سیگار روشن تیک تاک ساعت و دو قلب و دو تنهایی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از غمت ای نـــــازنین عــزم سفر میکنـم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سخت است زمانی که می خواهی بگویی ولی کلمات را به یاد نمی آوری
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر قطره اشکی ، امضای خداست پای چشمانی که آسمان در آن خلاصه می شود .فرقی نمی کند که گودال کوچکی باشی یا دریا.،زلال که باشی آسمان در توست.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درچاه تنهائی پی آفتاب می گشتم یلدا آمد..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زمان می گذرد خاطره می ماند اما خاطره من بدون من هجرت کرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چمدانت را قایم کرده ام تابه پرواز نرسی آیا تا پرواز بعدی خدامراخواهددید ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یادش بخیر ١٨ سالگی من ،وگونه های سرخ ما درسپیده دم ،یک ربع به پنج..
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 14 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .