♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قالیچه ام را سلیمان برد و آرزوهایم؛ گرفتار کاسه آبِ پشتِ پایِ همسایه مان شد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سقوط، سرشار از ناگفتههاست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه دیار اسرارآمیزی است دیار اشک
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در زندگی روزهایی هست که دردْ در خوابْ بیدار میشود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدای غریبهای... .. سراغِ مرا را میگیرد از من.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
و زندگی همینطور نمیمانَد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از کنارِ هم میگذرند، امّا چیزی دربارهی یکدیگر نمیدانند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنهایی باغیست که یک درخت دارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قطار دیگر راه افتاده است .....جا ماندم......از رسیدن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خیال ــ معصومیتی که میگریزد و زنده میمانَد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
و دریا ناگهان به یاد آورد نامِ همهی آنها را که غرق شده بودند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لحظهای که دیگر نخواهم نوشت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فاجعه خبر نمیکند؛ فاجعه خود خبر است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چگونه در این شهر شعر باید گفت؟
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 10 ساعت و 34 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .