♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی کسی آدم را نمیبیند دیگر چه احتیاجی است آدم به سرفه بیفتد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه این سکوت را پایانی هست و نه این شبی را که از آسمان نازل شده
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آینه چیست؟ صورتِ دوّم است و چشمِ سوّم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لحظههاییست در زندگی که آدم نه مُرده است نه زنده...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آتش اگر نبود کسی آب را به یاد میآورد؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هرگز کسی نمیپرسید این شوکتی که از کف رفت، آخر چگونه از کف رفت؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرگ علاقهای به چگونه مُردنِ ما ندارد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در قلبِ آدمی جاهایی هست که هنوز به وجود نیامدهاند و رنج بهدرونِ آنها میرود تا بدانها هستی بخشد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب میرسد از راه مثلِ پیرمردِ غمگینی که سالها پیش از این شهر رفت چمدانش پُر از لباسهای کهنهی زنی بود زنی که در کودکی گفته بود دوستت دارم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب است. در نورِ چراغ مردِ مسافر مینویسد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی رسیده بود که فرصت گذشته بود و خانه خالی بود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من فقط برای سایهی خودم مینویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در نمي آيد از ماتم؛ استخوان شكسته.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 10 ساعت و 34 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .