♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نفس .....امشب به راهش نیست دلم دیوانه میكوبد.. خودش را بر تنم اكنون كه طاقتها به طاق است و من دیوانه سرگردون تمام روح من هِیهات همه آوارگی اینجاست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ماهی ها بیرون پریده اند تا برای عطر آمدنت پروانه شوند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر خاک کنم نعش یاس هایم را و روی هم بگذارم هراس هایم را
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
-این واژه های سرطان زده - مثل مجسمه های ابری آرزوی باریدن را درد می کشند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تپل شده بسکه غصه میخورد....دلم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران فريب نيست وقتي صداي جرجر آن را هر روز پشت پنجرهها ميتوان شنيد.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 18 ساعت و 5 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .