♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو را در این سطر توی شیشه ی عطر خلاصه می کنم حرف هم نه هیــــــــــــــــــــس! بوسه هایمان تازه خوابیده اند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فرصتی اگر مانده باشد دست می برم توی شیشه ی ساعت عقربه ها را بر می گردانم به پنج شنبه ی یک پاییز و سیب را می گذارم ... توی بشقاب به اندازه ی یک بوسه
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نزدیک تر بیا دهانت بوی عشق می دهد با زنجیر های بی تسلسل شعر بهار دلهره می ریزد به کامم و من احساس می کنم ... توی رگ هایم پرنده های زیادی میل پرواز دارند وسینه سرخ های کوچک این شعر همین که نام تورا می برم... آنچه در سینه ی من پنهان است همان است که ماه به گوش شب می خواند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از تو یک آغوش می خواهم با تکه های کوچکی از زندگی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کلمات دیگر چیزی را به هم نمی ریزند یک کلمه چطور می تواند ازپنجره وارد شود بی تو .....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 12 ساعت و 25 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .