♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یوسف گمگشته! گرگها منتظرند بگذار کمی نان دربیاوریم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عشق ما گوزن بود بزرگ و قوی اما چیزهای قویتری هم وجود داشت مثل قطار که تو را با خود برد و از گوزن لاشهای روی ریلها باقی گذاشت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به من نگو وقتی که رفتم صبور باش؛ به کسی که شنا نمیداند نمیگویند در غرقشدن عجله نکن!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حالا که سردرد ِ نبودنت در این قحطی ِ عاشقانه ها سراغم آمده است من "قرص" ِ ماهت را کجا گیر بیاورم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ظهر مرداد که لم داده زیر سقف یک آلاچیق نیمه مخروبه با چند لکه ی آبی و سفید روی صورتت دیگر نه مارکس اهمیت دارد نه دلتنگی های نقاش خیابان سی و هشتم و نه به حراج رفتن باغ آلبالو فقط می خواهی سیگارت را تمام کنی و بعد بیست دقیقه چرت بزنی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پریدن ربطی به بال ندارد ... قلب می خواهد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کیفم دم دستم نیست و حتی کاغذی برای حکاکی این شعر... قلبم درد را در سرتاسر رگ هایم منتشر می کند و استخوان هایم کم کم درون زمین فرو می روند... از من تنها پیراهنم به جای خواهد ماند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمیپرستمت! که شعرهایم را در پای معبدت بیندازم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاعر که دیوانه میشود کلماتش... به در و دیوار میخورند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زنده بودن را -شب- از صدای گرگ ها می شود فهمید...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 5 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .