@♪★☂sadaf_daryayi☂★♪ همین لحظههای معطر همین قهوة صبحگاهی همین کوچة رو به دریا همین ساحل سنگی مهگرفته همین ضرب آرام باران بیوقفه بر برگها ... عذابند وقتی نباشی.
ساعت مدت هاست که از نيمه شب زندگی گذشته است و ارقامی که سال ها ی عمر را نشان می دهند در تجربه ی سراشيبی سفر بازگشتند...!!!
به نام سر فصل ها چه آن ها که نوشته شدند و چه آن هايی که سپيد ماندند تا کاغذ ها سياه نشوند
يک سلام پر رنگ و چند نقطه چين...به علامت جواب هايی که هرگز نداديم و يک دقيقه سکوت به احترام تمام لحظاتی که در انتظار پاسخ مان مردند...
خيلی وقت بود که نبود. آنقدر نرم و بی سر و صدا رفت که حتی نگاهم به اندازه ی امتداد يک تعجب پرسشگرانه هم نلرزيد . سقف اغلب خيس چشمانم يک ترک هم بر نداشت ...
زندگی شيبی است . عشق سيبی است . وای بر آن حال که در عشق پايبند نظم و ترتيبی است ؛ و اما تو ! قرار نبود آن وقت های تو جايشان را با اين زقت های من عوض کنند قرار نبود عشق هم مانند گيلاس،عيدی،تعطيلات،تابستان و ...اولش قشنگ باشد قرار نبود کسی سختش باشد بگويد دوستت دارم . قرار نبود کسی به هوای نشکستن دل ديگری بماند.قرار نبود هر چه قرار نيست باشد .قرار تنها به بی قراری بود و بس... گمان نمی کنم گناه من سنگين تر از نگاه تو باشد ! اما يقين دارم که کودک دلت کمتر از پيش بهانه ی لالايی های شعر گونه ام را می گيرد...
روزهایم از پشت پنجره ی دیروزم می گذرند...و من...؟ حیف که خودم روی کاغذ نمی آید... هنوز فکر می کنم...حتی با همین دست های سردم...و با هر نقطه سر خطی... کمی فاصله می گذارم بینشان...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 2 روز و 19 ساعت و 17 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .