♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این شهر، بی نقاب قبولم نمی کند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه پنجره ای اضافی دارم، که تو را در آن بگذارم، و نه میزی، معشوقه ای نیز در این شهر ندارم ای گل! تو را بخرم و چکارت کنم؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این رعد و برق ها شاید ندانند اما آخــِرَت را برای خودشان می خرند، وقتی به بغل های ناگهانی منجر می شوند !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگشت های عاشقت رسواترین راهبه های جهانند و سینه ام! کلیسای کوچکی پر از ارگ های بی قرار...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا هیچ کس منصفانه بازی نمی کند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درونم پـر است از توهم.. این نـیـمه شب ها این نیمه شب های شادمانی ساز ! مرا بلعیده اند در خود ... استخوان هایم حل شده اند در این رویاهای شبانه و ... من زل زده ام به آینه ای که مدت هاست تصویرِ پوچی از درونم را به آسمان منعکس می کند ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امشب تمام احساسم را عریان می کنم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من مات روزگاریم که تمام خوابهایمان را بلعید و طعم کاغذهای سوخته را در اتاقم میچرخانم تا روزهایم بدون رنگ پریدگی سپری شوند...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 2 روز و 19 ساعت و 18 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .