♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پشت این خط های شکسته نانی که ما خوردیم، انگار نمک نداشت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حالا فتیله ی فانوس را پایین بکش اما پشت در خانه را نینداز شنیده ام امشب دریا را تازیانه زدند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوباره پاییز دلم تنگ می شود نه برای تو نه برای پاییز برای یک سال کوچک تر شدن که این روزها برگ های سبز هم خسته ام کرده اند و این سری که هر صبح خم می شود و چانه ای که سینه ام را خط می زند خسته اند، از این سلام بی گفت و گو در تکرار عبور تو، از کنار سایه ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمهایت را ببند و شمع ها را فوت کن این تاریکی آخرین روز های پاییز است دست ما نیست زنگ ها را زده اند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بعد از این چشم به راه باد نباش بی هوا از کنار دیوار می آید فرقی نمی کند امروز یا روز دیگر کتابی که ورق خورده است سرانجام به آخر قصه می رسد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چیزی نیست دارم از شب دور می شوم با ردپایی از برف میان کوچه ها امروز پنجشنبه ساعت پنج بامداد و این اولین باری نیست که به تو فکر می کنم به روسری آبی به مانتوی سفید به خیابان دربند و طعم ترش لواشک...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز روبه روی صفحه ی مانیتور و فردا شاید جایی دیگر فرقی نمی کند هنوز باران می بارد مثل سهراب که می گفت: "و هنوز نان گندم خوب است"
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگران نباش سحر ..... رسید ...کنار این جاده می نشینیم....تا بیایی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی دلم میگیرد حتی دریا هم زیر پاهایم موج نمی اندازد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گلوله های نگاهت...امشب خواب هایم را سوراخ سوراخ کرده اند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در زدی باز کردم سلام کردی اما صدا نداشتی به آغوشم کشیدی اما سایه ات را دیدم که دست هایش توی جیبش بود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بارانی که روزها بالای شهر ایستاده بود عاقبت بارید تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر بهار بودم جذبه ی نگاهت را تا پاییز زندگی به جان می فشردم عاشقانه بدون تردید٬ بی هیچ بهانه..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باز هم دیر کرده ای.. باز هم در انتظار دیدنت مرا پیر کرده ای! قصه ای ست: بی خیالی تو٬ انتظار من!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 4 ساعت و 27 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .