♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اينجا در شهري دور من ماندهام به انتظار هر لحظه که ميايي در شهري خاک گرفته و غروبي تنگ ، که سينهام را هر آن ميدرد اينجا من ماندهام و سرمايي که استخوانم را داغون کرده است ، من هستم و سيمايي شکستهتر از هميشه اينجا من هستم و خيال هميشگي چشمان مشگي تو ..!حتي كلمات هم دگر از نوشتن دردهايم عاجزند..!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز هم در انتظار شنيدن صداي باز شدن يک آغوش در کنار جاده ي بي کسي ..ته مانده هاي دل هاي شکسته را جارو مي کنم...تا تو آيي..! نازنين فقط يک درصد از خدا دارم, نميدانم تا کي چشم انتظاري...!! ولي دلم گواهي مي دهد که روزي مي آيي.! و با آمدنت اين سکوت مبهم و تلخ را ويران مي کني..!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خداي من, کاش مي شد اين سکوت تلخ با خندهُ دلنشين نازنين ترين گل دنيا مي شکست و صداي آرام بخش عشق را در گوشم زمزمه مي کرد و اين اشک حسرت ديده انتظار را از چشمانم مي شست و به دست خاطراتم مي سپرد..!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش ميتوانستم احساسم را در بي نهايت شب به خاک بسپارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدايا خود را به که بسپارم...وقتي که دلم تنگ است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه ناتمام ماند نگاهم پشت اين پنجره خيس....آه؛ چه اميد بي پاياني!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اشکهايم را بر پيچکي از گلايه مي بندم و چشمانم را هاله مي کنم بر روزهاي رفته وآهي مي کشم بر روزهاي سوخته ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روياي من باراني است... کو نوح کشتي بان من....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هيچ صدايي نمي آيد... همه جا خلوت و لغزان... به مهتاب شب روشن نگاه مي كنم..؛ حتي تپش..!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بي هيچ سيل اشک را در شب هاي تنهاييم همسايه کردم.. همه روزهايم را عطش نحس فرا گرفته... انگاري کول بشريت فقط بر قلب شکسته من سوار شده است...!!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 4 ساعت و 26 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .