♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه سرزمینهای شمالی را می خواهم نه جزایر قناری بگذار تمام نقشه ها بگویند دیوانه ام من به دستهای تو بر می گردم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خانه ی امنی است پرده ی اتاقت برای پروانه های نقاشی ام پنجره را باز کن تا پیله ها ی در خواب پریدن را تمرین کنند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستی برای نوشتن نیست دلم دردها دارد چشمم خیس از باران دریغ از چتری
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می نویسم درخت تبر می آید ...ابر باران می بارد ....عشق نام تو بر زبان سوخت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نوشته هایم دیگر بی دل شده اند..... تو میگفتی دریا یاد اور توست ... ولی من هیچگاه نتوانستم بگویم ... بی تو ... دیگر نمیتوانم دلم را عاشقانه به دریا بسپارم * و هنگام دست و پا زدن در عمق نگاه دریایی ات... نفسهایم را شماره کنم! دل نوشته هایم را میسوزانم... * همانگونه که تو دلم را ... و من و دل نوشته هایم به این باور رسیده ایم که... * وقتی دل نباشد نوشته بی معنی است *
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
احساس می کنم گلی بیچاره ام که به دست ناسپاسی چیده شده ام کسی چه می داند؟ شاید برای گلدان شیشه ای ؛تا چند روز زینت خانه ای باشم و شاید مرا چیده اند برای سنگ مزار مرده ای تا دلگرمی خانواده ای باشم. به هر دلیل خوب می دانم که عاقبت خشک خواهم شد... و به زودی زود است خانه ام خاک...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوت تلخ مرا گریه های ریز ریز باران تلافی می کند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به که گويم غم اين قصه ي ويراني خويش ..غم شبهاي سکوت و دل باراني خويش... گله از هيچ ندارم ، نکنم شکوه ز تو ....که شدم پابند و بنده ي دل سودايي خويش
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ديگر حتي قلمم نيز تن شکسته ام را باور ندارد و به ياري ام نمي آيد ...واژه ها از من فرار مي کنند و درد ها و رنج هاي اين زندگي تلخ با سرعت بيشتري به طرفم هجوم مي آورند ... من فقط از تو مي خواهم که بيايي و کبوتر غمي را که در چشمانم لانه کرده پر دهي ..
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 2 ساعت و 50 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .