♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمانت را نبند تا بتوانم درآن بخوانم که به چه فکرمی کنی؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اونائی که ما عاشقشون هستیم هیچ وقت از ما دور نمیشوند هر روز کنار ما راه میروند اما دیده نمیشوند شنیده نمیشوند و هنوز نزدیک و هنوز عاشق هنوز دلتنگ و خیلی عزیز
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با توام با تویی كه داری با خودت فكر می كنی مخاطب این نوشته ها كیه این بار از خود تو گله دارم...شاید منظورمو نفهمی اما اونی كه باید بفهمه فهمید اونی كه اهل دله فهمید خیلی وقت ها نمیشه حرفی رو با كلمه و جمله بیان كرد باید با دل گفت با دلی كه سرشار از عشقه و باید از چشم خوند و باید با سكوت جواب داد و باید .... و باید ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روز هایم رنگ شب گرفته و شادی هایم رنگ غم.شمارش معكوس نفس هایم شروع شده . باور نمی كنم عشقی كه یك روز فانوس خاموش شده وجودم را روشن كرد ، امروز اینطور خاموشم می كند .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیشب در خلوت تنهاییم آهسته بی تو گریستم ... کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو می رساند. تا بدانی "بی تو" چه می کشم. کاش قاصدک این پیغام را به تو میرساند که امید و آرزوهایم بی تو آهسته آهسته در حال فرو ریختن است ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اشكهای گرم عاشقونه ....پر از یاد عشقه..حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم به این تنهایی دل بستم حالا میدونم كه این تنهایی خالی نیست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاید از بس رو سفید شدیم پاییز آینده جای باران برف در سرزمینمان بارید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رسم غفلت این است گله ای از تو ندارم هرگز هستیم را به تو بخشیدم لیک : اشکای من هدیه به تو
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بابت هر بی مهریت یه نشون میذارم به همین راحتی فقط یه تیغ می خواد و یه رگ.... فقط کافیه دنیات کوچیک باشه ودلت تنگ.... نمی دانی چه لذتی داره هم آغوشی تیغ با رگ چند لحظه بعد..... درد .......... سوزش .......... خون ........ و در آخر مرگ............. چند لحظه بعد کسی فریاد می زند او مرده است مرده من را به بهشت راه نمیدهند به جرم خودکشی به جرم مرگ
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من هم خواهم مرد اما در حصار تنهایی در کنار تنهایی به کنج خانه خواهم مرد وقتی که ماه با طلوعش خورشید را با غروبش به سیاهی می نشاند من بی تو چه سخت جان خواهم داد وقتی که کنارم نباشی اجل هم خسته خواهد شد از لجبازی من چشم هایم را کور خواهد کرد گوش هایم را کر و اما من دل به عشق سپرده ام دل را چه خواهد کرد؟؟؟؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بگذار تا بشکنم این بغض را درست حوالی یک روز آبانی بود که دلم میان گیر و دار حادثه در کوچه های بارانی شکست و عاشق شد و سه شنبه را به سوگ نشست.... درست حوالی آبان هزار و سیصد و درد بود که ناباوری برایم باور شد و در انتظار برگشتنت رفتنت را گریستم درست حوالی بغض و تنهایی و غروب و باران بود قطار رفت تو رفتی و ایستگاه مرا با خود برد
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 2 روز و 13 ساعت و 48 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .