♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایا سرده این دستام از اون بالا خودت ببین میلرزه.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران بند آمد اما خون دل من نه هم چنان سد ها را می شکند و می تازد و پیش می رود و این ها هیچ کدام دست من نیست تقصیر که نه اما کار دست هنرمند توست که مدام طوفان خلق می کند و ناز می بافد و جنون مرا پر رنگ می کند و داغ مرا ارغوانی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه قدر خستم از این روزگار پست و بی روح /پس اون فرشته که می دیدم از تو این بود؟؟؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لب هایت طعم سیگار می دهد و من می دانم که تو سیگار نمی کشی.... بزرگ ترین درد ها هم با یه نخ سیگار دود میشه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ساعت از شب و نیمه شب و خیلی وقت های دیگر گذشته است همه دیگر از آمدنت قطع امید کرده اند و جز شمع چشمان من اینجا هیچ چیزی روشن نیست اما من می دانم می آیی خیلی وقت است که از شب و نیمه شب و حتی بامداد زندگی گذشته است اما تو فقط قدری دیر کرده ای همین
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درد می بارد، اینجا که منم انسانیت به گرمسیر مهاجرت کرده است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه بگویم؟ قصد نوشتن که می کنم تنها تویی و تو و تو می ترسم آنقدر تکرارت کنم که پیدا شوی پس همینجا بنشین در گوشهی دنج قلبم آرام و بی صدا که باشی ، ماندن، حتمی تر است وگرنه وادار به فرارت می کند جبر زمانه ..................
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فصل حقیقی عشق لحظه ای است که دریابیم که تنها ماییم که عاشقیم و کس دیگری چون ما عاشق نبوده است، و هیچکس دیگر نیز چون ما عاشق نخواهد بود.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایا رقص را دوست دارم اما رقصاندنت تلخ است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزگار باز چه خوابی برایم دیده ای .....به هر سو مي نگرم دريا درياست شب است امواج و سطح صاف و بي پايان آب زير پاهايم خالي است دستهايم بي پناه و صدايم در گلو خفه ملاحظه چه چيز را مي كني مرا فرو ببر دير زماني است كه تسليمم شانه هايم ديگر تحمل ندارد خستگي مرا افسرده است بار سنگين غم بي انگيزه ام كرد آري.... شنا كردن را به فراموشي سپرده ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش می دانستی روزهایم را در انتظار و شبهایم را در کابوس به سر می برم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از میان همه آرزوهایم ختم نگاه امیدوارم به سوی تو بود و چه ناباورانه دستانی را دیدم که تیشه به ریشه ام می زد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می خواستمت بی آنکه بدانم چرا و تو گفتی خواستن دلیل نمی خواهد اکنون نیستی تا بگویی رفتن چطور ؟!!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 2 روز و 10 ساعت و 46 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .