♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همین که در هوایی که تو نفس می کشی نفس می کشم بس است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همین بس است همین که دنیا را توی جیبم ریخته ام و بدون هیچ فکری از تو حرف می زنم همین که هیچ چیز این جهان را جدی نمی گیرم همین مرا به روزگار بی تو امیدوار می کند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگار جهان به جز تو حرف تازه ای ندارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم برای خودم می سوزد که هیچ نسبتی با دل تو ندارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من خیلی وقت است چای بعد از ظهر نخورده ام؟ در آغوشت می کشم و تو نمی دانی چه بر من می اید در این تنهایی در این دوری راستی چورک های صورتت در این ۲ ماه زیاد تر شده من فدایت شوم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشم هایت را به من میدوزی بغضت را می خوری و انگار دریای دلت موج هایش بلند تر می شود من می گوییم روزگار با ما بد تا کرد بد و در دلم می گوییم با تمام تلخی های روزگار کنار می اییم جز دلتنگی تو
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بی بهانه می نویسم که برای ستایش تو همین جملات روز مره کا[!]ت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عادت کرده ام به این بازیهای بی برنده . عادت کرده ام به سکوتهای سراسر فریادی که تمام نگفته هایم را در خود دارد. عادت کرده ام به دیدن دوستهای بی مهر و نگاههای بی نور. عادت کرده ام به چشم بستن روی تمام زشتیها و ایمان داشتن به ظهور یک معجزه! عادت کرده ام به تمام رسم های مرسوم این دنیا و هنوز هراسانم از به تصویر کشیدن رویاهایم! در بوم نقاشی پر فریبی که رنگها به ساز خود و نقشها از پی هم رنگ می بازد...کاش قلم موها را از دستم می گرفتی..کاش!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلگیر نشو از من ... از همان عاشق کوچکی که روزی تنها دلخوشی اش خنده های تو بود و حالا دلخوشی هایش را خنده های گاه و بی گاه دلش معنا می کند... نگو بد می کنم ... نگو تا از بدی ها هیچ نگویم. گاهی میان تکرار آمد و شد هایی به رنگ عادت بی تاب می شوم برای پیدا کردنت.. تویی که روزهاست برابر اصل شده ای انگار! آمدم ..نوشتم.. خواندی.. از گاه به گاه لحظه هایی گفتم که می دانستی و از بی گاه خواستنهایی گفتم که نمی دانستی.. فقط قبل از آخرین کلام حرفی مانده برای پرسیدن...جوابش به وسعت همین گفته ها ست و عمق اش به حد همین نگفته ها... پرسیدم .........؟ جوابش با تو....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من یاد گرفتم که "تو" رو اونقدر پررنگ بنویسم تا تمام توهم های دنیا فراری بشن ... من به زیباترین تصویر کوهها پناه بردم وقتی فروریختن ثانیه ها ابتدای روز و انتهای شبم رو می لرزوند... آره ... من با "تو" جمله سازی رو یاد گرفتم... حرفی داری؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگه قرار باشه تمام قصه ها رو تو به پایان برسونی من توی هیچ قصه ای به سر نمی رسم !تو فقط می تونی به قصه های خودت پایان بدی چون من قصه هامو با تو ادامه می دم ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 2 روز و 12 ساعت و 17 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .