♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنچه بايد بفهمم من دگر فهميده ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آرام آرام از من دور میشوی... و من همچنان به تو مینگرم...... و می اندیــشم به شبهای بی تو به لحظه های بی تو به زندگی بی تو به گـــــریستن های بی تو
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من بدهکارم به چشمان تو از روز ازل......این دین تورا چگونه پرداخت کنم...مانده ام درمانده از سرخی چشمان تو.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در حسرت نفسهای از دست رفته... به آرامی اشک میریزم.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از او که رفته نباید رنجشی به دل گرفت آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد حتی حق آنکه دیگر دوستمان نداشته باشد نمی توان از او رنجشی به دل گرفت بلکه باید تنها از خود رنجید که چرا باید آنقدر شایسته ی محبت نباشیم که دوست ما را ترک کند ... و این خود دردی کشنده است ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قلب من از تپیدنش خسته شده....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اعتراف می کنم تا به حال عشقی پاک مانند تو را ندیده ام..من لیاقت عشق پاک و مهربان تو را ندارم...تو نمی دانی احساساتم را جز تو به کسی ابراز نکرده ام....نمی دانی.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو میدانستی که چقدر دوستت دارم...نه!؟ وقتی تونیستی هیچ چیز زیبا نیست همه چیز در برابر دیدگانم رنگ میبازد. تو که رفتی بالهایم شکست ، دنیا برایم قفس شد و هیچ دستی برایم آب و دانه نریخت. هر گاه دیدی باران می بارد بدان آسمان هم دلش برای تو تنگ شده است و ببین اشکهای زلالش گواهی میدهند حیف ... حیف که حرفهایم را نمی شنوی و افسوس که که دیواره های این دخمه نیز طاقت حرفهایم را ندارد و دائم صدایم را پژواک می کند دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم چقدر دلتنگم. دلتنگ گلهای سرخی که با نگاهشان آرام و از عطرشان مست می شدم در واپسین غروب احساسم آرزویم این است که همیشه قدردان معصومیت گلهای سرخ باشی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم ...تو می خندی ، چه شیرینه گذشتن تازه می فهمم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بسپاری برق انتظار را در چشمانشان نگاه می دارند.... کاش قبل از رفتنت به گنجشک های شهردانه می دادی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اندوه که از حد بگذرد جایش را میدهد به یک بیاعتنایی مزمن. دیگر مهم نیست: بودن یا نبودن؛ دوست داشتن یا نداشتن. آنچه اهمیت دارد کشداری رخوتناک حسی است که دیگر تو را به واکنش نمیکشاند. و در آن لحظه در سکوت فقط نگاه میکنی و نگاه میکنی و نگاه
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 2 روز و 13 ساعت و 48 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .