♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کلید ها به همان سادگی که در را باز می کنند، قفل هم می کنند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حالا وقتش رسیده بوزند بادهایی که احاطه کرده اند شمال را...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هستیم را به آتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی .....مرگ دل آرزویت اگر بود مانده بودی اگر میشنیدی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آسمان می بارد چترم را فروخته ام و تاوان خوش خیالی هایم را داده ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رفتی و رفتن تـــو آتش نهـاد بــــر دل / از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با تمام تلخی اش گاهی زیباست لاشه ی ماده آهویی بر دوش مرد شکارچی که برای کودکانش لبخند شکار کرده است !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لاک پشت صد ها بار توبه می کرد اگر می دانست بیرون آمدن از لاک آرزوی مشترکی است بین او و عقاب بالای سرش...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ساعت چگونه ایمان بیاورد به زیبایی قویی که تصویرش را آب برده است!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تمام آبگرفتگیِ این سرزمین زیر سر بالش من است....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آب از سرم گذشته فریاد میزنم: دوستت دارم و تو آرام و خونسرد به ترکیدن حباب ها لبخند می زنی .................
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نام مرا در فنجان " قهوه ..." می نویسی ...!؟
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 15 ساعت و 40 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .