♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بترسید از روزهای آینده ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من تجزیه می شوم در قصه های شبانه....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لبخند های ترک خورده ام گذشت زمان را نشان می دهند ببین! من سال هاست در این دعوای خانوادگی بی دفاع مانده ام با مشت های کم جان در برابر ضربه های جانانه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاه کن! اندوهی که در جیب هایت جاخوش کرده تا کجا دست هایت را می بلعد؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من نمیفهمم چرا هیچ کس نمینویسد از مردهــا...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با من قدم بزن تو این پیاده رو.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آخرین واژه "تو" بود وقتی قهوه ام دست نخورده سرد شد در انتظار سلامی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عکست روی میزم گریه میکنم نگاهم میکند...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 7 ساعت و 7 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .