♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خواستی به گریه هایم بخند اما هیچ وقت کنار لبخند امیدوارم گریه نکن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک روز بلند افتابی،در ابی بیکران دریا، امواج تو را به من رساندند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خیالم از این شهر راحت است. هوای همیشه ابری اش هم اگر ماه را بدزدد... نگاه مهتابی تو هست برای امتداد شب هایم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا هرکه نگاهش خاکستری ست چشم هایش را بارانی میکنند! . . . میترسند از اتش زیر خاکستر!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این گندم زار را نگاه تو اتش زده. باران اگر بنامم بود با اشاره ای خاکستر میکردم اتش درونم را... افسوس که از نسل بادم! هرچه میوزم شعله ها قد میکشند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا... در تابوت زنده ها امکانات رفاهی قفل است و صندلی و تکه ای طناب لبهامان را که بسته اند کا[!]ت صندلی را هم شما بیندازید فریاد سکوتمان را خواهید شنید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من همون گیج بی حواس تو ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
راه میروم... شهر زیر پاهایم تمام میشود... تو هیچ کجا نیستی...!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اعمال شما با صدایی بلندتر از گفتارتان سخن می گوید...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 11 ساعت و 25 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .