♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امشب سگم هم هار شده است...هر چقدر چخش می کنم برایم دم تکان می دهد...عجب....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می شود لیوانِ آب و قرص ِ مهتاب را بگذاری پشتِ پنجره یِ اتاقم؟ من به تاریکی دچارم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ندیده ای مرغ ها را گردن که می زنند بال بال می زنند سکوت زندگی را....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یادت هست نوح؟ طوفان که گرفت گفتم نترس جفت های ِ سرگردان به ساحل می رسند کشتی که شکست موج موج جدا شدم از تو حالا توی ِ جزیره ی سرگردانی گوسفندها گاوها مرغ و خروس ها را که می بینم قلبم تیر می کشد که چرا میان ِ این همه جفت من و تو تنها ماندیم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سلامتی گلوله ای که سالهاست توی ِ حنجره ام کار گذاشته اند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باید پرنده می شدم.....بال هایم .....آه بال هایم.....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 14 ساعت و 49 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .