♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شعرهای مرا چشمان تو می نویسند و از آشفتگی گیسوان تو در باد نظم می گیرند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کوله ام را پر از هیچ بر می دارم تا خالی از همه کنمش خالی از دوستی های منجمد و سلام هایی که نمی ارزند حتی برای خداحافظی... من گیلاس عشق آلود ندارم شراب مست کننده ی من آب زلالی است که حرام من و توست در این نفرین کده...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دانه های برنج سحر, تا افطار کف حیاط می ماند گنجشکان محله ما, روزه گرفته اند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چای دبش زیر آسمان دی ماه تلخه تلخ, غم پهلو حالم خوب است... دروغگوی خوبی شده ام!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تازه می فهمم تنهایی آن حس ترحم برانگیزی که نسبت به فرد تنها ایجاد می کند نیست, تنهایی این نیست که در دل کوهسار یا بیابان تنها زندگی کنی و یا در شهر شلوغ کسی به یاریت نشتابد, وقتی کسی نباشد که از آنچه تو را بر سر ذوق می آورد با وی سخن بگویی تنها هستی...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 7 ساعت و 34 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .