♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تاریکی محبوسم میکند. هر آنچه میبینم وحشت مطلق است نمی توانم زندگی کنم نمی توانم بمیرم در خود افتاده ام به دام کالبدم زندان من است چون نام من تردید صداقتم مقصر...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
" چشم های من خیس چشم های توست "
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غمگين بودی به لحظه هات آمدم نشستم کنارت و درست يادم هست چقدر پائيـز شد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من بزرگ شدم در ميان دستان کسی که نگذاشت در حسرت گرفتن دست ديگری باقی بمانم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من غصه ام میگیرد وقتی صدای سوت قطار را به گوش وچمدانت را به دوش میکشم ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی روح سوزان احساست اینچنین دردلم شعله میکشد باید برای آفتاب فلسفه ای دیگر بیاورم ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در مهد خاطراتم كودكي با روياهاي رنگي اش آرام ...خوابيده ا ست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من همه زمستان را بیدار می مانم.... تا کودک بهار متولد شود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خیال تو چون پیچکی تا بلندای دلم پیچیده ست و تو هی بالا می روی و جلو می زنی از من از سادگی ام از دستهای خالی ام و از قلب دست نخورده ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من غریبم در تو و تو خالی از من...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سایه با دست های باز می میرد. خسته ام مرا به یک فنجان چای دعوت کن.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه خوش بی مهربانی هر دو سر بی......
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 9 ساعت و 1 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .