♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرغان خفته در لعاب کاشی ها به ما اعلام می کنند ... عشق در برف آب می شود..."
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از صدفهای ساحل پیرهن پری دریایی دوختم رفته رفته رفتم به اعماق دریا و هرگز باز نگشتم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مردی که در کوچه می رفت هنوز به صرافت نیفتاده بود به یاد بیاورد که یلدایی هم دارد ... او به چهره ی خودش در آینه نگاه نکرده ست.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر از برف بریده ایم ......ما و هزار ردپا ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش می توانستم این سقف اتاق را بردارم هرچی باران از آسمان می بارد ببینم اما الان که دارم بر پشت بام همین اتاق قدم می زنم زمین به اندازه همین چهار دیواری اتاقم بود که بر آن سقف گذاشت اند !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تمام واژه هایم از سر دلتنگی هایم است همه را به تنهایی هایم می سپارم..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غم چه ناشکیبا شده است.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میان تنهایهایم رد پای کسی جا مانده که برای آمدنش .. اجازه ایی نگرفته بود..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خواب دیدم زندگی به مویی بند است؛ هدهد می خواندو آدم ها قلب هایشان را در دست دارند.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر چه از روشنی و سرخی داریم برداریم کنار هم بنشیینیم و بگذاریم که دوستی ها سدی باشند در برابر تاریکی ها....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب یلداست دلم در خواب پروانه شدن بود ولی افسوس دلم در اوج رفتن روبه شمعی سوخت و من نالان کنار سفره ای از عشق خالی … شبی مایوس و سرگردان دارم امشب...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 9 ساعت و 41 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .