♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آفتابشان اوریب می تابد. وگرنه سایه های بلند آدم های بزرگی نیستند..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همیشه این حرف «آلبر کامو» تو گوشمه : هی مرد...! سعی کن روی پاهات بمیری تا اینکه روی زانوهات زنده باشی...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نخ ِ تسبیح دونه اناریم پاره شد... شاید هم بند ِ دل ِ من؛ از بس که گفتم: «اللهم انی اسئلک نگاهش... نگاهش... نگاهش...»
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلتنگی های زیاد خطرناکن! آدمو به کمتر از حقش قانع می کنن!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
موضوع انشاء: درد های خود را چگونه میگذرانید؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم یک شب تنهایی می خواهد با یک دنیا «تــــــو» و تمام گوشه کنارهای آغوشت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باور کن احتمال اينکه در سطرهای بعدی زير باران منتظرت بمانم کم است می زنم زير گريه زير همه چيز!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من همان مردی هستم که بعدها به دخترت نشان می دهی و می گویی این مرد را دوست داشتم! - وشاید هنوز هم دارم... - او از تو می پرسد «چه شد که دیگر با هم نیستید؟» بگو: «تقصیر خودش بود اصلا دیوانه بود نشانه اش هم این است که او هنوز هم عاشق من است!»
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باید باور کنیم تنهایی تلخترین بلای بودن نیست، چیزهای بدتری هم هست، روزهای خستهای که در خلوت خانه پیر میشوی... و سالهایی که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است. تازه تازه پی میبریم که تنهایی تلخترین بلای بودن نیست، چیزهای بدتری هم هست: دیر آمدن! دیر آمدن! دیر آمدن..
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 10 ساعت و 28 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .