♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نیاز ساده ی من تنها شنیدن صدای تو بود تو دریغ می کردی و من چه کودکانه از تو می نوشتم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران که میبارد عطر کاج نم خورده ی پارک حماقت هایم را یادم می آورند..... انگشت میکنم ته حلقم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در شهری که سایه های سنگین در مه می رقصند ...معنی نامم را سوال نکن ..شاید جایی زیر سایه ها جا مانده باشد ....خط های خواب موازی سوت قطار همه چیز را از یاد می برد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شانه هایم برای باریدنت خالیست..و نگاهم در جستجوی نگاهت در جاده ای بی انتها یخ زد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای پرستش خورشید ترانه وار ابرهارا کنار بزن!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدای پیر شدن ثانیه هایم را می شنوم و افسوس که جز نگریستن توانی ندارم. ریشه هایم برای در خاک ماندن سست است .ریشه میدوانم من روی زمین و امید بسته ام به اینکه خدایم طوفانی نکند هوای زندگیم را...که ریشه هایم برای تحملش سست است .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برف ها اب می شوند .....بیایید باور کنیم ....... که بی نهایت نیستم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزهای اخر آذر مثل پنجشنبه ها ست..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عاقبت عطش کودکیم خفه ام می کند !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در بین همه ی ترانه ها دنبال ترانه ی زندگی ام می گردم هر چه بیشتر می گردم ناامید تر می شوم ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مغزم کبود شده ! تفکراتم چه بی رحمانه به آن تجاوز کرده اند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گم شدنت در تاریکی غمی نبود وقتی دوباره پیدا شدی و نشناختمت خیلی دردناک بود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نیشگون می گیرم توهماتم را.... آخ می گویند!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 9 ساعت و 41 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .