♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو هم مثل من درگیری ....در آغوش تنهایی.....سراغم را نمیگیری؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدایم کن... نان تازه بگذار... پنیر... و قدری ریحان... تا در ایوان خنک خانه... با هم یک عصر بهاری زیبا بسازیم... باد در موهای تو بچرخد.. من وسوسه ی یک بوسه شوم... تو شرم کنی... گونه هایت گر بگیرد... و من.......... بسوزم در التهاب آن بوسه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو ... با آخرین جرعه ی یک گیلاس شراب... و بدرود آرام یک سیگار... بر زبان من تراوش می کنی... درست مثل آخرين نگاه مسافري در قطار... و مستي كسي كه ... از هماغوشيهاي شبانه مي گويد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من دلم می خواهد همیشه خانه باشی... همیشه عید باشد... من زاده شوم.... لباس نو بپوشم... تو کنار آینه کفش هایت را بپوشی... عشق را باور کنی... بیادم باشی.... و در میان برگهای درختان ... شعر نو جستجو کنیم... و تابستان را ... به خنکای یک جرعه آب... زیر سایه های بید...... مهمان کنیم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من... دلم را نشانت می دهم... تا بدانی از نبودن قاصدک ها زخمی شده اند... با من بمان... آواز قناری ها دور گشته اند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اندوه دارم و تنهایی گنجشکها را ... لابلای شاخه ها می شمارم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدایم کن .........سهراب ......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
واپسین شب های برگ ریزان .....به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ما موی پریشانیم .......شانه نمی خواهیم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آرزویم همه این است کبوتر باشم...بر بام خانه ات......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به دو علت بیدار مانده ام یک : تو نیستی و غمت با من...هوای دلم عهد کهن دارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی تو ....دل تنگی هایم را جمع زده ام ...تا روزی به رخ خدایت بکشم......
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 10 ساعت و 30 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .