♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایــا! اینجا خانه ی من است قلبم اما خانه ی توست ... خوب می دانم که خوب می دانی حالش کمی ؟؟؟؟؟ چرا؟ چه کنم؟ خودت راه را نشانم ده مثله همیشه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کوه های برهنه ی این شهر غربتم را به رخم می کشند امـــا با نفس های تو در این شهر غربت از من اجتناب می کند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پایان کابوس شکستن تلفن همراه با کیسه هوا!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نم نم باران .... نم هوا ... پرتقال های به بلوغ نشسته و پنجره ی عاشق ...در کنار دریا و این هوا .. انگشتان من هم . عاشق می شوند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آسمان اين شهر مجنون شده است آنقدر كه از چشمانش به جاي باران ماهي مي بارد و دستان بهت زده ي من كه از آنها شقايق مي رويد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه نای خنده مانده نه نای گریستن... هم لبهایم خسته اند هم گونه هایم ... دستهای باران کجاست؟!!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 10 ساعت و 30 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .