♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آسمان پلك كه بر هم مي زند موهايم خيس مي شود. نمي دانم چند قدم مانده به خوشبختي...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیوانگی هایم را که بگیری از من باز دلم پر می شود از کفش هایِ خالی که هوس کند پله ها را یکی دو تا ابرها بالا بیاید...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من با سکوتم به خاکسپاری اندوه هایت آمده ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم یک جای دنج میخواهد ...قهوه هم باشد بد نیست... ای کاش هوای عاشقیت مثل تمام عطرهای دنیا با یک قهوه تلخ از سرم می پرید اما نه نمی شود...لعنتی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این کـِرم های پـوسـیده که بیـخ گلـویم را چـسـبـیـده اند از مـن تـمـام بـغـضـهای فـروخـورده ام را طلـب دارند. قد علم کرده اند که حـنّاق بگیـرم خـفـه شـَوَم از ایـنهمه فـریـاد بی صدا که دست و پایم می زنند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گفت به پیشم بیا گفت برایم بمان گفت به رویم بخند گفت برایم بمیر ...آمدم ..ماندم ...خندیدم ..مُردم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میخانه بسازید درین شهر فراوان ......ما می زدگان طاقت محراب نداریم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غمگینم همچون گوزنی که بر دیوارهای کافه ای قدیمی به دنبال سرش می گردد و پوستش بوی عطر زنی را دارد که با کافه چی هم آغوش می شود هر شب ....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 7 ساعت و 33 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .