♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پشت شیشه برف می بارد ..در سکوت سینه ام دستی دانه اندوه می کارد ...مو سپید آخر شدی ای برف ..تا سرانجامم چنین دیدی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دل حرف مشترک من ...تو .......من که هستم ....پس تو ......؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه حیف که خزر برف ندارد تا منم گاهی مثل کبک سرم را زیر آن فرو کنم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چگونه به پرواز بیندیشم اکنون دستانم در باغچه همسایه جوانه زده است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آرزوهایم طعم آغوشت را گرفته است .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تیر باران نگاهت که سراغم می آید شقیقه ام تیر می کشد ....... غزل گیجه می گیرم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همیشه باران زیر نور چراغ کوچه دیدنی است آن گاه که شب چراغهای کوچه خاموشند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بودن را برگزیده ایم اماچگونه بودن را کمتر اندیشیده ایم! ((بهرنگی))
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خوني بر برف مي نشيند مردي به زمين مي افتد آيا مردم فقط تا زمان آب شدن برفها به ياد او خواهند بود؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من كتاب لحظه رفتن عشق خروارها زير خاك بودن را !خوانده ام....زدست این دوران بی سامان !من بسی رنجیده ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سفره پهن است همه دور آن نشسته اند نان نیست! پدر هنوز باز نگشته ...او دیگر برنمی گردد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در رویش زخم هایش خیره در برگهای زرد مرگ را به انتظار نشسته.....سکوت زندگی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باد می وزد شکوفه ها، با رویاهایشان می میرند!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 9 ساعت و 2 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .