دلـم گـرفته است ... نه اینـکه کسی کاری کرده باشد نه ... من آنقدر آدم گریز شده ام ... که کسی کارش به اطراف من هم نمی رسد... دلـم گـرفته است ... که آنچه هستم را نمی فهمند ... و آنچه هستند را میپذیرم ... و دنیـا هم به رویش نمی آورد ...
شعری بودم میان اشعار بیهودگی آمدی عاشقم کردی شاعر شدم چه حس خوبی دارد شاعر شدن عاشقانه هایم عاشق ترینند و دیوانگی ام زبانزد مردم کوچه و بازار من عاشقت می مانم تا خیال تا آرزو تا همیشه تا بی خیالی خورشید و خلوت بی قید ستاره ها
در من مردی بود مرده این تنها حقیقتی ست که می شناسم اکنون ... زنده بودنم را به زنی مدیونم که زندگیست و نگاه و عشق آغوشش تنها پناه امن خوابهایم و حرفهایش واژه واژه ی شعر زندگیم را می شناسد
به رویم نمیآورم مجازی هستیم اما مناسبتها... روز آشنایی با تو روزهای چت و گفتگو .... این سیمها، این دکمهها لمس دستهای تو را ممکن نمیکند هرچه قدر حواسم را پرت میکنم باز دلم برای یک نفس سیر دیدنت تنگ است
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 18 ساعت و 25 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .