♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیچاره دلم!! هربار خواست عاشق شود گفتم نه!! تنها پاسخش چشم بود و بس!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در این سطر یا سطر های بعد نقطه ای می آید که پایان تمام حرفهاست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لرزش صدایم،مال سرمای هواست این پرده ی اشک روی چشم هام هم ،همین طور چیزیم نیست به خدا من فقط، دلواپس توام.. لباس گرم در چمدانت گذاشتی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کلماتم چه سنگین شده اند نمیدانم شاید بالی برای پرواز نمانده شایدهم جملاتم از خستگی نای بیدارشدن ندارند ولی من هستم بیدارم در رویای خود میرقصم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از منقار سیاه کلاغ ها میترسم از چشمان تیز عقاب ها در خروشم آه من........... چه کنم با بیرنگی خویش
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام فقط نمیدانم چرا هی آه میکشم آه و آه و بازم آه خسته شدم از این همه آه
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 19 ساعت و 7 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .