کسی چه می داند
در هزار توی دلتنگی های سُربی سینه ام ،
پنهانت کرده ام
و فصل گرده افشانی خاطره ها
پیوندت زده ام به طره ی افشان واژه ها !
که هر کس دید و گذشت
محکومم کرد به شاعره بودن در عصر پیامبری!!
بگذار شب به صلیبم بکشد.
باکی نیست !
من دلتنگی همه ی این سالها را ،
سکوتم را و
او را
سرفه می کنم در کوهستان مهیب زندگی !
تا پژواکش به در آرَد همه ی بیژن ها و یو سف ها را
از قعر چاه ها !
شایـــــــــد روزی از ردّ ژاله های زنانه ام ،
زندگــــــــی سبز شود
بر این گونه های سرخ شده از سیلـــــی روزگار!!!
کسی چه می داند
هنــــــــوز زنانـــــــه ایستاده ام ..
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 11 ساعت و 12 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .