♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوتم فریاد ِ بغضی شوم شده...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اندیشه های عاصی ...پای تابوتِ انتقام ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قسم به سو سوی گرمای دلگیر غروب قسم به انتهای زندگی قسم به آفرینش ِ قصۀ مرگ قسم به خستگی ِ پاهای بی رمق... قسم به آتش ِخشمِ نشسته بر دل ِشکسته قسم به حجم واژگونی ِ باتلاق ِ سکوت خروشِ فریادم، در تزریقِ نعره های درد و قتلِ عام منطق ِفاحشه گان ِآبستنِ جنون به سکوت نشسته...!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در بکارتِ ابتذالِ سرنوشت در وحشتِ بی رحمِ واژه های سرد با هم آوازیِ شب زندگانِ شهوت در طوافِ بیدادگران بر تابوتِ شعرهای سَر بریده در انفجارِ معبدِ تبعیدیان و انعکاسِ ژرف ترین گورِ جمجمه ها در انتظارِ رستاخیز...نشسته ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
منطق خورشید هم کور میشود وقتی در اسارت نامشروع شکنجه میشویم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اندیشه ام را کور کردند و کمر شعرم را شکستند....از منطق خورشید گفتم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آواز آخرین نفس های سردِ زمستان وبرگهای مانده بر درخت و سوسوی ستاره های پنهان پشت یائسگی ابرهای تیره، با نوای چَنگِ بید مجنونِ نشسته بر بالین برکۀ غم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آه این آخرین شبِ تیرۀ و سرد زمستانی چه کُند میگذرد همه جا تاریک، جا مانده سایۀ وحشتم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خورشید آه میکشد وقتی مهتاب در آغوش آسمان ستاره می چیند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آه...آری...این منم...اما چه سود او که در من بود،دیگر نیست،نیست می خروشم زیر لب دیوانه وار او که در من بود،آخر کیست،کیست؟ «شعر از فروغ فرخزاد»
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من دگر پیر نیستَم و تا ابد نیز پیر نخواهم بود زنده ام و جوان خواهم بود....بهاری دیگر در راه است....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ابرهای آبستنِ برف کشیده اند چادرِ سپید بر سر و منتظرند زایشِ دانه های بلور را از دلِ آسمان پـُر ابر...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شـعر عصیـان در گوش زمـان زمزمه میکند...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 16 ساعت و 41 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .