♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سوگوار است برکه ، صید مکن ! دل بسوزان به حال ِماهی ِ پیر.. آی...ماهیگیر !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گوش کن ! این صدای رعد نیست ، خنده ی بلند ابرهایی ست که من قلقلکشان داده ام..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پا برهنه می دوی در میان واژه های ذهن من ...شعر می شوی ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمي دانم فردا چگونه به تماشاي آفتاب برخيزم وقتي كه شرم از سر و رويم بالا مي رود! كاش مي توانستم انسان امروزي را همنوعم را! درك كنم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عشق را گدایی می کنم از آلبوم عکس وقتی که نیستی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
كاش من هم بال داشتم پر مي كشيدم و مي رفتم دنبال روزهاي خوش! روزهاي خوشي كه پريدند و رفتند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کدام گوشه شهر را بر هم بریزم ....تا بفهمی کارد به استخوان هایم رسیده است....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حس از دست دادن مرا با خورشید ِ اواخر ِ اسفند در میان بگذار او می فهمد چه دردی دارد دوست داشتن آدم برفی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بعضی روزها دنیا را از هر سو که نگاه کنی چیزی جز پرنده نمی بینی پرنده هایی که بال هایشان را جایی میان نبودن کسی گم کرده اند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آفرینش ...عجیب دلگیر است به گمانم مرا نمی بیند چشمهایش...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با اشک هایمان بهتان به جاودانگی درد می زدیم با دردهایمان تهمت به عشق .....بیگانگی رسالت ما بود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دست ها باز ، پاها کشیده و صاف ، و تختی مشوش از این همه عریانی ! صلیب ِ بی مصلوب ِ سرزمین ِ بی کسی هایت شده ام مسیح وار در آغوشم بگیر ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کفشهایت را درآور و آرام و بیصدا وارد شو... اینجا سکوت تنها با حرف دل شکسته میشود نه با صدای تق تق کفشها!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روي پنجره نوشتم فردا هوا آفتابي است اما مي باريد از عمق وجودش نعره ميزد،قهرِ قهر بود....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 17 ساعت و 31 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .