♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من دو باره ترا خواهم دید درهمین روزها ی سرد فاصله و بدستی که در آن شاخه گلی می دارم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زیر باران آخرین زایش ِ انتظار و شعر بی پروای التهاب با زبان خشکیده از واژه ها....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قطره ای از اشک خورشیدِ طلایی نشست غروب امروز خزر بر آبِ آبی دریا ....خیس شد خورشید آب دریا خشکید...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در این قربانگاهِ مسلخ مستی اوهام ِ شـُوم مردانگی ام در کدام آینه ی بی وزن ِتبعیض گم شده؟!!! که نجابتم در صفر ترین وعده ی پوزخندِ جذامیان ِبی عدالت تـَرَک خورده؟!!!...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در ساحل ِنقره فام انعکاس برق ِصدفِ چشمانت مرواریدِ عشق را در دلم شکوفا کرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من غربت نشین سرزمین های شمالی ...ستایش می کنم خزر و سرود دل دادگیش را تا زنده ام.....جاوید باشی خزر آریایی من .....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با وزشِ ِنسیمی ملایم می رقصند گلبرگ های حریر ِشقایق در پهنۀ نیل گون خزر...در آسمانِ ِخیال
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز ....در ساحل ِنقره ای خزر ....زیر سایه ی مهتاب ُ خروشِ ِامواج به گوش دریا فریاد زدم دردها و آهِ درونم را به آبی دریا سپردم تا موج های خروشان سَر ِغصه هایم را به صخره ها بکوبند و نابود کنند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زمستان ِیک رنگ رختِ سفر پوشیده... بهار ِپُر از رنگ در راه است...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 16 ساعت و 41 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .