♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میخواهم بعد از مردنم قلم همیشه اشک آلودم را به کودکی بدهند تا خانه ای بکشد و با همان لجبازی کودکانه دستان ما را در دست هم بگذارد آه... از دیدن چهره ی برافروخته ی روزگار روحم شاد میشود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در آئینه که نگاه میکنم سرسبزی هارا پشت سر گذاشته ام و حالا نزدیک به قله ی عمر برف میبارد موهایم را تار به تار سپید میکند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نبودن هایت شعرهایم را مثل سالن های دادگاه میکند مدام شکایت ، مدام گلایه آخرش ... آخرش را تو بگو تو کاری خواهی کرد تا من رضایت دهم؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو مرا خطاب کن به هر نامی عابر زخمی ِ کوچه ی خاطرات یا درمانده ی درد آلود یا شاعر شعرهای بی پاسخ ولی من ترا بنام خودت صدا میکنم بـــانـــو
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مدتی ست چمدان به دست در ایستگاه ایستاده ام منتظر قطاری .........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من آن ابرم که در گرمای مرداد اگر باران ندارم ،سایه دارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر چه دام افکندم اهوها گریزان تر شدند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بعد از این در جام ما تصویر ابر تیره است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این طرف مشتی صدف ،انجا کمی گل ریخته.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از یاد بردن غم عالم میسر است .....اکنون که با شراب نشد شوکران بنوش
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی میخندی مسیح بین لبهایت مریم میخواند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
استخوانم میشکند وقتی در عمق نگاهت نقطه چین می شوم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زندگی یک رنج بیهوده است! قلبها وقتی شک آلوده است.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 5 ساعت و 27 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .