♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمم روشن! انگار قرن هاست بیهوده طنّازی...........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر از این عالمِ نامردمی ها خسته ام! از شمال و از جنوبش،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به پت پت کردن افتادم و دیگر بی فروغم! هر از گاهی به شوق و شور دیدار بهارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزِ خوبی ست امروز، در ساحلِ دریایی که صدف هایش لبخند می زنند! تا مرا به رخِ آسَمان بکشند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سخن های معلقم تنِ تو را سفره ی احساس خواهند نمود تا تو با احساس روزه بگشایی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دردِ من... -درد نان و آب نیست!- درد خواهش های نفس و درد خواب، درد تبخال لبانِ تیره و چشمانِ گود افتاده ی مهتاب نیست!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
افسوس از گوش های آدمکانی که با سرب، پر شده بود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوتِ شب من، با غم تو، شیرین می شود و با اشک های تو ملیح! چشم هایت را بر دست های خسته ام می آویزم تا چاله های گمنامی، آرزوی وصالم را به گور ببرند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنگاه که درد نقش ایفا می کند؛ هنر، جایگاهی، ندارد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من شاگرد تاریخم و وامدار دلتنگی هایش!...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی با مردمکِ درد ! به درد ، نگاه می کنم؛ به جایگاه رفیعِ ،درد، پی می برم!...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 6 ساعت و 23 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .