♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جمعه را جان به جانش کنی دلگیر است ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
موهایم را به چپ شانه می کنم ٬ می ایستم جلوی آینه ... طوری که پشت سرم را ببینم. و آرزو می کنم ، مادرم آنجا نشسته باشد که بگوید : " تو با چهار سالگی ات هیچ فرقی نداری " ... تا من بمیرم .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عزا گرفته ام برای زمستانی که می خواهد بیاید و "ما" را ببرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می ترسم از روزی که همه با هم گریه کنیم٬ بهشتی در کار نباشد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاه نمی کنم به آینده ... خیره مانده ام.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پنجشنبه پاییزی ست با پنجره ای رو به درختها و کلاغها و هوای ملس و مرموز آخرین شب پاییزی با یک فنجان چای تازه دم و یک برش بزرگ از کیک خانگی با موسیقی دلبخواهی و خیالی که از بابت تو سخت سخت آسوده است ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عشق یعنی زن سرخ پوش میدان فردوسی ، در ساعت پنج عصر ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوره گرد پیر، با دیدن حواسپرتی من با خنده گفت : پدر عاشقی بسوزد من لبخند زدم و زیر لب گفتم : پدر بی عشقی ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی از کنار آن کافه می گذرد آرام دست در دست ِ محبوبش در شبی از شبهای آبان که می وزد باد که می ریزد برگ که می بارد باران - لحظه ای - یاد ِ من می کند آیا؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عشق هم چندان ، چیز دندان گیری نبود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرغان خفته در لعاب کاشی ها به ما اعلام می کنند ... عشق در برف آب می شود..."
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از صدفهای ساحل پیرهن پری دریایی دوختم رفته رفته رفتم به اعماق دریا و هرگز باز نگشتم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مردی که در کوچه می رفت هنوز به صرافت نیفتاده بود به یاد بیاورد که یلدایی هم دارد ... او به چهره ی خودش در آینه نگاه نکرده ست.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر از برف بریده ایم ......ما و هزار ردپا ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 13 ساعت و 6 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .