♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدای پیر شدن ثانیه هایم را می شنوم و افسوس که جز نگریستن توانی ندارم. ریشه هایم برای در خاک ماندن سست است .ریشه میدوانم من روی زمین و امید بسته ام به اینکه خدایم طوفانی نکند هوای زندگیم را...که ریشه هایم برای تحملش سست است .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برف ها اب می شوند .....بیایید باور کنیم ....... که بی نهایت نیستم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزهای اخر آذر مثل پنجشنبه ها ست..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عاقبت عطش کودکیم خفه ام می کند !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در بین همه ی ترانه ها دنبال ترانه ی زندگی ام می گردم هر چه بیشتر می گردم ناامید تر می شوم ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مغزم کبود شده ! تفکراتم چه بی رحمانه به آن تجاوز کرده اند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گم شدنت در تاریکی غمی نبود وقتی دوباره پیدا شدی و نشناختمت خیلی دردناک بود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نیشگون می گیرم توهماتم را.... آخ می گویند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه جا را تناقض گرفته ! نجابت کوکی ... سانسور... شقیقه هایم تیر می کشد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نبودنت بودنم را دگرگون کرده نیستی؟!........ نباش... طلوع می کند وجودم ٬ خورشید را تو نشانم دادی!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باد در گیسوانم نمی وزد می داند پریشانیش جرم است!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش پاییز به پایان نمی نشست ....کاش این زمستان در نطفه خفه می شد!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 12 ساعت و 12 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .