♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اندوه دارم و تنهایی گنجشکها را ... لابلای شاخه ها می شمارم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدایم کن .........سهراب ......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
واپسین شب های برگ ریزان .....به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ما موی پریشانیم .......شانه نمی خواهیم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آرزویم همه این است کبوتر باشم...بر بام خانه ات......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به دو علت بیدار مانده ام یک : تو نیستی و غمت با من...هوای دلم عهد کهن دارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی تو ....دل تنگی هایم را جمع زده ام ...تا روزی به رخ خدایت بکشم......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز چقدر سرد شده ....غربتم ....کناره خزر.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران زد .....دریا خروشید ....کنجشکک بیچاره پرید.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزی ..روزگاری ......پرچم سفید و کفن برای آرزوها.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نقّاش تقدیر کجایی؟؟ تمام طرح بودنم را خلاصه کرده ایی در تصویری از غروبی سرد و دلگیر که انتهایش مردی به نام من را...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کنار رویایم بنشین و همان آواز قدیمی را بخوان می دانم امشب از آن شبهایست که دل تو هم ترانه ماندن کوک می کند بخوان و ساز بزن من با همین رویا کوک می شوم
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 13 ساعت و 54 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .