پسرک
من به اشک هایم مشکوکم .. هنوز بوی تورا میدهند ..
پسرک
دلواپسِ بودن نباش .. صدام که بزنی راه رفتنی برای من نمی مونه ..
پسرک
منم اینجا روو زمین ... ماه من نرو پشت ابر غم ..
پسرک
غصه هامو با کتم آویزون کردم به چوب رختی و اومدم تورو به آغوش کشیدم ..
پسرک
آسمان چشمان خسته ات ، امشب ستاره باران است .. در این بی نهایت شب؛ چشمانت را باز نگه دار شاید ره گم کرده ایی مثل من نگاهش به آسمان باشد ..
پسرک
احساس می کنم خشک شده ام .. تفکرات یک مترسک خندان
پسرک
بازم صداش مث اون آهنگای غمناکی شده بووده که با ویولون میزنن و جیگر آدم کباب میشه .. نفس عمیقی کشید با یه آه کش دار دادش بیرون و به حالت خیلی مات با چشمای حسرت بارش به جلو خیره شد .. شاید اون موقع من حسش خوب درک نکردم .. اما حالا بیشتر از خودش میفهمم که چی اون لحظه بهش گذشت؛ که فقط سکوت رو قابل دونست برای شنیدن حرفاش ..
پسرک
آخه من چقدر باید تورو ویرایش کنم بازنشر بزنم تا آدم شی؟
پسرک
کافیه سرتو بلند کنی تا دیگه سایه ای ازش نبینی .. حالا چشماتو ببند .. بدون که خیال نبود .. کاملاً مجسم بود .. مث حس پرواز .. مث همین حسی که توو این نیمه شبا بهم دست میده ..
پسرک
اتاقم تاریک تر از همیشه ست ..
لایک

13 سال و 9 ماه و 23 روز و 18 ساعت و 37 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 9 ماه و 21 روز و 13 ساعت و 39 دقيقه قبل