پسرک
من به اشک هایم مشکوکم .. هنوز بوی تورا میدهند ..
پسرک
نگاه منجمد به پستی بلندی های 30 درجه و گاهاً 60 درجه ! باران می بارد ...
پسرک
گاهی مشکل دقیقاً اونجاست که می خوای پیش بنده ی خدا عزیز باشی ... باس بری بمیری ..
پسرک
ناشیانه سرم را بلند می کنم رو به آسمان نگاه می کنم به ابرها ! کلماتِ متقاطع ! حرف های نشنیده ! افکار مفتخر! صورت های کج و کوله ! درخت های ناشیانه ! صدای پا می آید ! نوای باران ! مشخص نیست! حالت های خاص، حرف های درگوشی ! توی سرم بیداری موج میزند .. می خوابم .. روی دست های زمین به رویا میبرم صبوری هایم را نگاه به سکوت، دیوانه اگی ام را کم می کنم .. صدا صدا صدا صدا ...
پسرک
"بچه کجایی" با غلظت خاصی میگه: "مِشَد" تو تا پک محکم از سیگارش گرفت دستشو حلقه کرده بود دوره زانوش ، صورتش آفتاب سوخته بود ! توو اون تاریکی شب فقط میشد آتیش سیگارش رو دید ! ادامه داد: "مو اینجا با همه رفیقم ،4 ماهه که اینجام ، با روزگار با خدا با همه فقط از آدم فروشا بدوم میاد به خونشون تشنه ام " خیره خیره نگا میکرد به زمین .. اون چیزی که می خواست بگه این نبود .. غم توو نگاهش مث آتشفشان بود ، زیر لب یه چیزی زمزمه میکرد ! من فقط نگاش میکردم ..
پسرک
روی تکه ابری پناه گرفته ام ، طلوع آفتاب هم دلگیر شده
پسرک
از قفس که آزاد میشود ، هم سلولی هایش دعا می کنند "بری دیگه بر نگردی" همه دلشان این رفتن بی بازگشت را می خواهد ، ناله می کنند تا دعا . برای زندانی ها گریه می کنم ، برای پدرها ! مادرها! برای اسیر ها ، خوش به حال مردگان که حالشان خوب ِ رفتنشان است . ما که اول بدبختی هایمان هنوز مانده تا شروع بشود .. پیشواز رفته ام . صدایم در نمی آید. قد می کشند تنهایی ها توی این ویرانه ! آب میدهم به ماهی ِ توی تنگ ؛ خوش حال تر از همیشه شنا می کند می خندم به بی تفاوتیش ، خجالت می کشم!
پسرک
از خروس خوان سوار خطی ها می شوم تا بوق سگ ، آخرش هم می آیم میمیرم ، خودم را پلاس می کنم گوشه ایی نا دنج ، دود می کنم ، درد می کشم از این همه خط خطی ، مشت و مال می خواهم ، جوانه های اسیلیمی و پیچ و تاب و لرزش زمین و عرش را می خواهم خودم ببینم نه روی تصویر این خط کشی ها ، اینجا بیشتر مستاجرم ، صاحب خانه! کی آزادم می کنی؟ می خواهم ممنوعه بخوانمت و صدایت کنم اما باز صدای اذان می آید ، گنجشک ها صدایشان را بالا میبرند ، خط خطی ها بی داد می کنند ، مادرم دستش به دعا ، هدفون را می چپانم محکم ، نشنوم خطبه های بی منبرش را ؛خط خطی میکشم روی دست هایم ، آقا اجازه می شود موبایل بیاوریم ؟ دلم تنگ میشود ...
پسرک
اشاره می کنم به شب ، اما فقط سایه ام میشناسدش
پسرک
برای دست هایت گریه می کنم ، برای خوبی هایشان ، بچه شده ام ! کاغدم را خیس کردم ، مردکه خودش را خیس نمی کند ، اما چرا دلش تنگ میشود ، خیلی هم تنگ میشود ..
پسرک
خوش به حال مردگانی که حالشان خوب ِ رفتنشان است ! ما که اول بدبختی هایمان هنوز مانده تا شروع بشود و اشک هایمان را سرازیر کند ، پیشواز رفته ایم انگار
پسرک
درد دارد ، خیال می بافم، کسی نمی خرد
پسرک
از سلول که آزاد میشود همبندی هایش ، برایش نماز وحشت می خوانند
پسرک
زمان به هیچ صراطی مستقیم نمیشود که نمیشود ..
لایک

13 سال و 9 ماه و 23 روز و 15 ساعت و 39 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 9 ماه و 21 روز و 10 ساعت و 41 دقيقه قبل