پسرک
من به اشک هایم مشکوکم .. هنوز بوی تورا میدهند ..
پسرک
پیچ و تاب می خورد، لطیف میشود، سنگ میشود اوج میگیرد، میشکند .. این دل بلا دارد ..
پسرک
چای از صبح مانده می خورم ..
پسرک
خاک بر سر من که ناشیانه آمده بودم دزدی چشم هایت.. تو که هیچوقت پنجره ات را نمی بستی ..
پسرک
گدای کویت را نمی توانی بِرَهانی ؛ می توانی؟ چشم هایم را ببین .. چه غمگینانه و ناچارانه سکوتشان را قورت می دهند ..
پسرک
چشم هایت میان سینه ام ریشه دوانیده اند ..
پسرک
آرام ، سر به زیر .. سر روی شن های داغِ ناآرام گذاشت ..
پسرک
چشم هایش بوی سیگار می داد .. انگشتهایش بوی رژ لب ..
پسرک
انگشت هایش پیچده بودن دور حریم امنی که ...
پسرک
نفس نفس هایم مال دویدن توی کوچه ی ما قبل توست .. می خواستم زودتر برسم ..
پسرک
خسته از این همه نرسیدن ها و انتظار ! حتی کفشهایمان ..
پسرک
خیابان های منتهی به دست های من تشنه ی قدم هایت شده اند .. کمی عجول باش
پسرک
من قاعده را نمی دانم .. نامردم اگر دنیایم را نفروشم به دست هایت ..
پسرک
هوو هوو کنان .. سیگار به دست .. با لب های خشکیده ...
پسرک
چند روزی دیر ؛ دلش حرف چشمانش را فهمید ..
پسرک
دل پیچه گرفت از بس توی خودش لول خورد .. صدایش در نمی آمد ..
لایک

13 سال و 9 ماه و 25 روز و 23 ساعت و 57 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 9 ماه و 23 روز و 18 ساعت و 59 دقيقه قبل