داداِ جوجو
دلم ي ِغریبه میخواهد بیاید بنشیند فقط سکوت کند من هـی حرف بزنم... و بزنم و بزنم... تا کمی کم شود از این همه بار. بعد بلند شود و برود نه نصیحتی نه..... انگار نه انگار . . .
داداِ جوجو
سکوت میکنم برای کشتن فریاد ها . . . امشب خونِ نوشتنم بند نمی آید میلرزد تنم در این ثانیه های اجباری
داداِ جوجو
شاید زندگی آن جشنی نباشد که انتظارش را داشتم
داداِ جوجو
قطار با تمامِ مسافرانش رفت ...ايستگاه هم رفت ...ريلها هم رفتند و من چِ ساده دل تكيه بر نردهاي رفته زده ام
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 15 ساعت و 43 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 15 ساعت و 42 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 24 روز و 21 ساعت و 13 دقيقه قبلهمچنین