دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

damla
زن - مجرد
امتیاز: 1587

دنبال‌شدگان

(102 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(295 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

damla
damla

همه ی بدنت روی قدم های پر سر و صداش قفل شده. به خودت که اومدی به دست های چرک و سیات نگاهی می ندازی و دوباره به ساق پای سفید اون که پر سر و صدا رو سنگفرش پیاده رو جلوی مغازه های پر زرق و برق این ور اون ور می ره. بدون اینکه توجهی به بساط تو داشته باشه. کفشای سرخابیش نمی ذاره تو اون جمعیت گمش کنی. چشات دو دو می زنه تا چشاشو ببینی. اما انگار برق پاهاش بیشتر از عینک دودی بزرگِ رو صورتش قفلت کرده! آروم آروم توی پیاده رو دور شد و دیگه چشات سفیدی پاش رو ندید. با خودت می گی حتی حق فکر کردن بهش هم ندارم .. اما کاش می شد رد سیاه دستام روی سفیدی پاش یادگاری بذاره !

damla
damla

نیازمند چیزی بودم که باورش کنم نگاهت بر من افتاد و باور کردم خواهان کسی بودم تا باورش کنم خود و رویاهایت را با من تقسیم کردی و باورت کردم اما آنچه که به راستی نیازمندش بودم باور کردن خود بود. مرا به دنیای درونت بردی و با اکسیرعشق یاریم کردی و به برکت توست که زنده ام ، لمس می کنم و باور دارم کسی ، چیزی یا خود را.. آری تنها به خاطر وجود توست.

damla
damla

تا آمدم بگویم ، از عشق و شور و مستي آمد ندا که (مریم) تا کی می ، پرستي؟ تا خواستم بخوانم ، از دل ندا شنیدم تا کی نشینی دورازعشق و خدا پرستي؟ تا امدم بجویم ، از دل کام شیرین آتش افتاد به جانم ، چرا دنیا پرستي؟ من خسته ام ازدنیا می ،خورده یا نخورده خندان شوم یا گریان ، دورم ازهرچه پستی روزی شنیدم از دل که گفت : زار و گریان من خسته ام خدایا ، از جان و عمر و هستی گفتم به دل سکوت کن ، صبور باش و ارام امیدوارم شاید ، دستم بگیرد دستی ..

damla
damla

راوی بگو به جانان ِ تا جان به لب نیارد در شهر بت پرستي گام خدا گذارد راوی بگو به باران در شهر ما ببارد در خاک بی وفایی نخل وفا بکارد ساقی بگو به مستي گیسی ز شب ببافد در شهر می پرستي از می جدا بماند راوی شکایتم گو حکمم بقا نباشد تاوان دل پرستي کام جفا نداند راوی سپاست ای دوست ِ چشمت دگر نبارد بانوی غم پرستي عمرت به غم سر آمد

damla
damla

گر چه ز شراب عشق مستم عاشق تر از این کنم که هستم نان و نمک تو در گلویم بر خوان کرامتت نشستم از بهر گدایی عنایت پابست به در گه تو هستم ۵ آن گه که مرا ز خود برانی دَر دَم ز درون خود گسستم بر گرد حریم و بزم ساقی در گیر و اسیر و پای بستم سرمست ، تو را زدل بجویم تنها و یگانه می پرستم

damla
damla

به نام خداي بارون چتر هارابايد بست! زير باران بايد رفت! فکر را، خاطره را،زير باران بايد برد! با همه مردم شهر ،زير باران بايد رفت! دوست را، زير باران بايد ديد !

damla
damla

گنه کردم گناهی پر ز لذت کنار پیکری لرزان و مدهوش خداوندا چه می دانم چه کردم در آن خلوتگه تاریک و خاموش در آن خلوتگه تاریک و خاموش نگه کردم بچشم پر ز رازش دلم در سینه بی تابانه لرزید ز خواهش های چشم پر نیازش در آن خلوتگه تاریک و خاموش پریشان در کنار او نشستم لبش بر روی لب هایم هوس ریخت زاندوه دل دیوانه رستم فرو خواندم بگوشش قصه عشق: ترا می خواهم ای جانانه من ترا می خواهم ای آغوش جانبخش ترا ای عاشق دیوانه من هوس در دیدگانش شعله افروخت شراب سرخ در پیمانه رقصید تن من در میان بستر نرم بروی سینه اش مستانه لرزید گنه کردم گناهی پر ز لذت در آغوشی که گرم و آتشین بود گنه کردم میان بازوانی که داغ و کینه جوی و آهنین بود " فروع فرخزاد"

damla
damla

چرا امروز و فردا میکنی،دل؟ مرا رسوا و شیدا میکنی، دل؟ تو خود را با همه شیرین زبانی درون سینه ها می کنی ،دل جوانی پر زده در نقش یوسف هوای آن ذلیخا میکنی ،دل تو بازیگوش هستی ،بچه هستی که پا در کفش بابا میکنی ،دل؟ بیا دیگر ندارم تاب دوری چرا این پا و آن پا می کنی دل؟ بیا«لطفی» چو «بیدل» مانده تنها چرا امروز و فردا می کنی دل؟

damla
damla

اومدم دربدر ناز چشات شم تو نذاشتی اومدم قربونی بهونه هات شم تو نذاشتی تو خواستی منو از این همه تنهایی بگیری از خدا سراغمو با عشق رویایی بگیری من میخواستم واسه تو اسون بمیرم واسه تو ماهو از اسمون بگیرم رفتی و بار سفر از این دل دیوونه بستی دل من نه آخ دل آینه و شمدونو شکستی می تونستی واسه من نفس نفس یه همزبون شی می تونستی یه پری تو خواب این بی آسمون شی اما نمیدونم چرا نخواستی............

damla
damla

من همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو ميخونم من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم توهمونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم تو همون ماه و ستارم که با تو ديگه هيچی کم ندارم

damla
damla

گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود از هرچه زندگیست دلت سیر می شود گویی به خواب بود جوانیمان گذشت گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود

damla
damla

صدام کن اگه یه روزی چشمات پر از اشک شد و دنبال یه شونه گشتی که گریه کنی صدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم منم پا به پات گریه می کنم صدام کن اگه دنبال مجسمه سکوت می گشی تا سرش داد بزنی صدام کن قول میدم ساکت بمونم صدام کن اگه دنبال یه همدرد گشتی تا باهات همراهی کنه صدام کن من همیشه همراه تو ام صدام کن اگه ……….. نه دیگه دنبال بهونه نگرد که صدام کنی فقط صدام کن صدام کن

damla
damla

ایمان می آورم به دوستی و صداقت قاصدک سال هاست که ، صدایم را شنید ... نگاهم را خواند ... محبتم را فهمید ... غصه هایم را گریست ... خوشی هایم را خندید ... و همه شان را رساند به دوردست های خاکستری ! این روزها ، بیشتر از همیشه ، قاصدک را می خوانم ! و "تو" امروز هر چه قاصدک دیدی ، جز پیام دلتنگی های من چیزی از او نخواهی شنید !

damla
damla

همیــشه بالش سکوت را زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم تا کسی صدایم را نشنود !!!

damla
damla

گفتی می روم باران که ببارد بر می گردم باور کردم حالا سال ها از دوری دیدار و دست ها در گذر از باران هایی که آمدند تا دست خلوت های مرا به دور دست تو گره بزنند می گذرد و تو نیامدی حق داری دیگر روزگار اعتماد به باران و بابونه های خیالی گذشته است و من حتی نگران نیامدنت هم نیستم حالا خوب می دانم هر بارانی که ببارد چشمانی منتظر دنبال دست های تنهایی می گردند که صاحب شعرند و قرار است روزی به بهانه ی باران برگردند !!!