damla
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست باید که سفر کرد به محبوب رسیدن اما نتوان کرد دگر قافله ای نیست
damla
روزگار ما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی دل ما را نداشت پیش پای ما سنگی گذاشت بی خبر از مرگ ما پروا نداشت آخر این غصه هجران بودو بس حسرت رنج و فراوان بودو پس......
damla
روزگارم بد نیست غم كم میخورم كم كه نه هر روز كمكم میخورم عشق از من دورو پایم لنگ بود غیمتش بسیار دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پایم خسته بود شیشه گر افتاد هر دو دستم بسته بود چند روز یست كه حالم بد نیست حال ما از این و آن پرسید نیست گاه بر زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفعل میزنم حافظ فرزانه دل فالم را گرفت یك غزل آمدوحالم را گرفت مازیاران چشم یاری داشتیمخود غلط بود آنچه ماپنداشتیم
damla
چه زیبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذیرفتی! چه فریبنده ! آغوشم برایت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم ! چه كودكانه ! همه چیزم شدی ! چه زود ! به خاطره یك كلمه مرا ترك كردی ! چه ناجوانمردانه ! نیازمندت شدم ! چه حقیرانه! واژه غریبه خداحافظی به من آمد! چه بیرحمانه! من سوختم
damla
با سیم نازمژه هات یه عمره گیتارمی زنم نگاهتو کوک نکنی من خودمودارمی زنم چشمات اگه رو پنجرم طرحه ستاره نزنند دست خودم نیست دلمو به درودیوارمی زنم تواگه نباشی من مثل اون پسرکی که گمشده گوشه کوچه می شینم ازغم تو زارمی زنم
damla
و اینجا شب است شبی در انتظار ، شبی به وسعت آرامش عشق شبی که پولک های نقره ای رویا دارد روی بالهای پروازش شبی سیاه و ژرف با آغوشی باز باد که می آید بر اندامش می پیچد و میخواند تو را نمیدانم اما من اسیر واژه واژه ژرفای آرامشم وقتی که باد و برگ و شب با انتظار من همراه شود ، میدانم که تنها بوسه باران شاه کلید نگاهم خواهد بود دیروز فهمیدم من در آبان متولد نشده ام این آبان است که در من زاده شده عشق تفسیری از باران و برگهایش را بی هدف در جانم نریخته ، دیرگاهی برای دانستن است ولی زیباست زیباست که باد بر اندامم بچرخد و باران بر لبانم بوسه زند و من قطعه قطعه آواز دل را پلی به سوی آسمان کنم خدایا به تو عاشقم که نامم شادی دارد و ماهم باران و نگاهم تو را
damla
خاطرات را باید سطل سطل . . . ازچاه زندگی بیرون کشید . . . ! خاطرات نه سر دارند و نه ته . . . بی هوا می آیند تا خفه ات کنند . . . میرسند . . . ... گاهی وسط یک فکر . . . ! گاهی وسط یک خیابان . . . سردت می کنند . . . داغت میکنند . . . رگ خوابت را بلدند . . . زمینت می زنند . . . خاطرات تمام نمی شوند . . . تمامت می کنند!!!
damla
به خدا زندگی سخت نیست دلت برای کسی تنگه . . . . . . . . . . . .بهش زنگ بزن میخوای ببینیش. . . . . . . . . . . . . . . دعوتش کن میخوای درکت کنن. . . . . . . . . . . . . .توضیح بده ... ... سوال داری . . . . . . . . . . . . . . . . . . بپرس از چیزی خوشت نمیاد. . . . . . . . . . . . بگو از چیزی خوشت میاد. . . . . . . . . . . ..به زبون بیار چیزی میخوای . . . . . . . . . . . . . . . . درخواست کن کسی رو... دوست داری. . . . . بهش بگو....
damla
من یک دختـــر ایــــرانیــــــــم بــدان "حـوای" کسی نمی شــوم که به "هــوای" دیگری برود تنهاییم را با کسی قسمت نـــمی کنم که روزی تنهایم بگذارد روح خـداست که در مـن دمیـده شده و احساس نام گرفته،ارزان نمی فروشمش... دستـــهایم بالیـن کـودک فردایـم خـواهد شد بی حرمتش نمیکنم و به هر کس نمیسپارمش پـــاییــز است،باران بی وقفه این روزها هوای عاشقی به سرم می اندازد لبریزم از مهـر اما استوار... سـودای دلم قسمت هر بی ســر و پـــــا نیست، عشق "حــوای" ایرانی با شکوه است و بـزرگ... "آدمی" را برای همراهی برمیگزیند،شریف،لایق،فروتن و عاشــق
damla
این روزها که گرم است دلم میخواهد کش بیاییند تا ته دنیا یا نه عشم لاک پشتی شود در چمستان روزها کاش زمستان نیایید یا نه عشقم فسیل سوزاننده هزار ساله شود آب و جارو کرده ام برق میزند سیاه چاله دلم به سیاره نامعلوم نه ها فضایی ترین پیامک ورود ممنوع را با سرعت مافوق نور فرستاده ام این روزها که ناز شده اند و نازکشان نگاه می کنند سهمیه رایگان بوسه پخش میکنم کرکره اشک ها را پایین کشیده ام و برچسب انقضا به آبغوره زده ام کاش سوت دور دنیا با یک سلام عاشقانه سیصد و شصت و پنج بار هل هله کشان هر روز زده شود تا تن کهنه اساطیر مدفون جدایی در بستر تاریکشان بلرزد این روزها که جا برای سگرمه ها کم است پارکینگ بدون خروجی رویاهایم را ارزان میفروشم یک تاکسی در بست بگیر به برج میعاد بیا و ببین که چقدر جشن تکثیر آرامش زیبا و شادمانه است
damla
امروز به اندازه تمام دلتنگی هایم شاعر می شوم. پیراهن غصه هایم را به تن می کنم و می نویسم از تمام شمع های امیدی که در دالان قلبم خاموش مانده اند و از پروانه های بی وفای روزگار که با رفتنت آن ها مرا ترک گفته اند. شاعر می شوم به اندازه ای که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هایم جای دهم و به آن ها بگویم امروز بی قرار تر از همیشه ام. شاعر می شوم به اندازه ای که لبخند تو را روی نوشته هایم بیابم و ببینم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالند و از نبودنت در صفحه روزگار نالان. از تمام غصه هایی که پیچک وار دیواره قلبم را مچاله کرده اند درمی یابم که شاعران بی قرارند. بی قرار و محزون درست مثل نی و آن شاپرکی که دیروز از پیرزن تنهای قصه ها می گفت. شاعران تنهایند. این را امروز از باورهای فرداهای گذشته دانستم از چشمان بی فروغشان که در فردا خشکید. پس من هم شاعر بودم. از همان روزی که خانه خاکی را بر گل ها و سنجاقکهای روی زمین ترجیح د
damla
پشت این پنجره ها دل میگیره غم وغصه ی دل رو تو میدونی وقتی از بخت خودم حرف می نم چشام اشک بارون میشه تو می دونی عمریه غم تو دلم زندونیه دل من زندون داره تو می دونی هر چی بهش میگم تو آزادی دیگه میگه من دوست دارم تو می دونی می خوام امشب با خودم شکوه کنم شکوه های دلم رو تو می دونی بگم ای خدا چرا بختم سیاست بخت من چرا سیاست تو می دونی پنجره بسته میشه شب می رسه چشام آروم میشه تو می دونی
damla
كاش هرگز در محبت شك نبود ، تك سوار مهرباني تك نبود ، كاش بر لوحي كه بر جان دل است ، واژه تلخ خيانت حك نبود .
damla
واپسين لحظه ديدار ، منو دست گريه نسپار ، توي ترديد شب خدا نگهدار ، اگه خوابم اگه بيدار ، تو ي اين فرصت تكرار ، بگو عاشقي براي آخرين بار