damla
ندای مرغ هوا بامن انگار بازی میکند نشسته ام و فرداها را منتظرم گویی از گدشته دلی سیر پر زغم دارم پروازترین پرواز مرغ هوا از ان من است چه پرغرور!! چه دوست داشتنی!! .
damla
زنده ام! تا نفسی می آید مانده ام! تا رمقی می ماند خوانده ام! مشق دیشب ها و امشب ها مشق فرداها و فرداها دیده ام! آن طفل را از آن نخستین لحظه ی خواهش که در زندان تنگش بر دل مادر لگد می زد و با زور و هیاهو مشت بر زندان تنگ می زد و از آن لحظه ی بدوش بر این دنیا تشر می زد دیده ام! طفل پریروزها را آن پیرزنان و پیرمردان را خوانده ام! بر دفتر تدبیرهاشان کنج آن بیغوله های خسته و تنهاشان آن همه انکار و تزویرها برای چه؟ آن همه کرنش و خواهش ها برای که؟
damla
چشمهایت را باز کن و نگاه کن چگونه زندگی از آن تو میشود آنگاه که دلت با آرزوهایت یکی است و دستانت رو فرداها باز می شود تا با یکدیگر بمانیم و بکاریم بذز شادی ها را در باغ مهربانیها ..
damla
مرگ را بر گزیده ام که قفس نمای نزدیکی از زندگی است و قناری ها نفس های خسته من اند که خود را به قفس سینه ام می کوبند و فرداها مرده های بو گرفته دیروزند که با دست های خودم دفنشان می کنم .
damla
غم تباهی آرزوها اندوه انهدام فرداها حجم بیهوده ی امیدها ای انسان حتی ندامت تو سنگینی شرم هستی را اندکی کاهش نخواهد داد .
damla
از عدم آمده ام ُ به افق می نگرم به امید فردا روز و شب ذکر من این است ُ چو فردا برسد کار من ساز شود و چو فردا آمد قصه از اولش آغاز شود از عدم آمده ام ُ روزگارم خوش و شاد و زقید تن و دلباختگیهای زمان تا حدودی آزاد چشم امید به آن سو دارم آری آنجا فرداست می رسد فردایم ُ و چو فردا آمد با دو صد غصه و غم می بینم باز من منتظر فردایم از عدم آمده ام قصه این بار به طرزی دگر است دلخوشی را سه طلاقه کردم و من این بار چنین می گویم : پیش از اینکه برسد .
damla
گاهی با یک قطره، لیوانی لبریز می شود گاهی با یک کلام، قلبی آسوده و آرام می گردد گاهی با یک کلمه، یک انسان نابود می شود گاهی با یک بی مهری، دلی می شکند مراقب بعضی یک ها باشیم در حالی که ناچیزند، همه چیزند .
damla
تا که با دل از فراقت قصه خواندم... نگاهت را به رویا ها نبخشید...! به او از رازهایت نغمه خواندم... صدایت را به آواها نبخشید...!
damla
همیشه فکر کن که توی دنیای شیشه ایی زندگی میکنی پس سعی کن طرف کسی سنگ پرتاب نکنی چون اولین چیزی که مشکنه دنیای خودته.
damla
چند سالیست که گم شده ام در کوچه های خیالم و فکر می کنم به امدنت به ان روزی که غرق شکوفه ها می شوم و در بهار نفس هایم عطر گلهای خیالت را خواهد گرفت نمی دانم ان لحظه را چگونه وصف کنم من منتظرم.....منتظرم .......منتظر.
damla
خواستم بگويم کيستم...! ديدم نگويم بهتر است… آنکس که با من مي ماند خود مرا خواهد شناخت٬ و آنکس که نمي ماند همان بهتر که نشناسد مرا..
damla
می گویند یک مهمان ناخوانده به زندگی ادم وارد می شود که در نزده داخل می شود می گفتند مواظب این مهمان ناخوانده باش که به زندگیت وارد نشود وگرنه زندگیت را ویران می کند.خیلی کنجکاو شده بودم که این مهمان ناخوانده کیست و چیکار می کنه.یک روز احساس کردم که یک مهمان ناخوانده کنج دلم خونه کرده اول ها برایم تازگی داشت.ازش خیلی خوشم امده بود و هر لحظه با او بودم و تنهایم نمی گذاشت.بعدها اشوبی به پا کرد که زندگیم را بهم ریخت.نه خورد داشتم و نه خواب خواهش کردم.التماس کردم.بحث کردم.جنگ کردم. تا از کنج دلم بیرون برود نشد. اخرش دلم را ویران کرد و رفت.بعد ها فهمیدم که اسم این مهمان ناخوانده کیست و کارش چیست........عشق....عشق.
damla
عشق یتیم تر از ان است که به دست ...............رودخانه روزگارش بسپاری
damla
هنوز عادت به تنهایی ندارم... باید هر جوریه طاقت بیارم... اسیرم بین عشق و بی خیالی.. چه دنیای غریبی بی تو دارم ...می ترسم توی تنهایی بمیرم ...کمک کن تا دوباره جون بگیرم ...یه وقتایی به من نزدیک تر شو... دارم حس می کنم از دست می رم!