damla
حالم خوب نیست دیشب در اتاق کوچکم اشباح پرسه می زدنند و سایه ماه روی دیوار اتاقم چسبیده بود... دیشب حس کردم در قبرستان گم شده ام و جز بادبادکی که از دست تو گریخته بود کسی با من ولگردی نمی کرد من پرواز کردم با بادبادکت و تو با سنگ نگاهت بادبادکت را کشتی..! و من در قبرستان دفنش کردم... می بینی .. حالم خوب نیست
damla
دنیا کوچکتر از آن است که گم شده ای را در آن یافته باشی هیچ کس اینجا گم نمی شود آدم ها به همان خونسردی که آمده اند چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند یکی در مه یکی در غبار یکی در باران یکی در باد و بی رحم ترینشان در برف آنچه به جا می ماند رد پائی است و خاطره ای که هر از گاه پس میزند مثل نسیم سحر پرده های اتاقت را
damla
یه حسایی، یه آدمایی، یه وقتایی، یه ثانیههایی رو تو زندگی گم میکنی و هیچ وقت دیگه هم پیداشون نمیکنی... پس قدر حسها ، آدمها ، وقتها و ثانيه هاي الانتو بدون...
damla
تو کیستی که سفر کردن از هوایت را نمیتوانم... حتی با بالهای خیال...!!!؟
damla
صفحه صفحه زندگیم را هم چون پرستویی به سمت طلوعت به پرواز در می اورم در جغرافیای امید تا به تو گفته باشم زندگی زیباست به زیبایی دریای از سکوت.
damla
چه سرسختانه نگاهت را پیش کش میکنی گویی مهربانی نگاهت در ژرفای سالیان پر از مهر گم شده است.به باران نگاه کن که چگونه ترنم نگاه اسمانی اش را عاشقانه تقدیم تو میکند بیا و با من مهربان باش بیا و با من باش بیا و باران باش
damla
ای انکه حرف هایت زیباتر از بهاران ارامش کلامت بهتر ز بوی باران روشن تر از سپیده محکم تر از سپیدار ای مهربان ترین دست در صبح روز دیدار ارام قلب من باش در لحظه های سختی شیرینی دلم باش در عین شور بختی در نا امیدی و غم امید زندگیم باش پایان و رنج و اندوه پایان خستگیم باش.
damla
بیا با چشمهای ساده من مهربانی کن نگاه خاکیم را مثل باران اسمانی کن همیشه مثل یک احساس سرشار از صدای عشق میان خاطراتم باش و با من هم زبانی کن
damla
دیشب راه صفای درگاهت را تا مروه عزلتم با چشمانی نمناک از غم دوریت رفتم و اکنون من زائرم و تو کعبه عشق من و من به طواب عشق تو امده ام. پس بخوان مرا تا به عشقت محرم شوم و کمر بر طواف عشقت ببندم.
damla
دوست دارم تا شبی گرم تمناها شوم هم ره باد صبا و غرق رویاها شوم درمیان دشت شادی و کویر بی کسی دوست دارم تا کمی همرنگ دریاها شوم
damla
نفرین به این روزگار نفرین به این سرنوشت چکاوکم این غم رو کی رو پیشونیت نوشت؟ عشق یعنی یک سبد رویای ناب عشق یعنی تا ابد در التهاب عشق یعنی عکس ماه در رود زمان شاخه ی نیلوفران در موج اب.
damla
تو مثل دست سپیده پر از تولد نوری تو مثل نم نم بارون لیطف و پاک و صبوری. تو دریایی و من در این گستره.قطره ایی بیش نیستم تو گلستانی و من در این وسعت سبز هرزه گیاهی بیش نیستم تو فرشته نجات منی.درمانده ایی هستم و گریزی می طلبمم مرا دریاب.
damla
دیشب راه صفای درگاهت را تا مروه عزلتم با چشمانی نمناک از غم دوریت رفتم و اکنون من زائرم و تو کعبه عشق من و من به طواب عشق تو امده ام. پس بخوان مرا تا به عشقت محرم شوم و کمر بر طواف عشقت ببندم.
damla
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ... تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست ... تنهایی را دوست دام زیرا تجربه کردم ... تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست ...
damla
بيهوده عاشق تو شدم نه نامي داشتي نه چهره اي. در تاريكي بازي ميكردم بايد ميباختم حالا منم و دست هاي خالي و ماه كه سكه اي است دست نيافتني حالا منم و سرشكستگي قمار بازان سرشكسته به خانه بر مي گردند.