دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

damla
زن - مجرد
امتیاز: 1587

دنبال‌شدگان

(102 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(295 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

damla
damla

آسمان نیم نگاهی می کند وخمیازه می کشد رد پای ابرهای سیاه و سفید در دلم محو می شود روزهای بازیگوش پاییز مرا در به در می کند من در این خیابان تاریک از تنهایی ها دل زده شده ام زیر اشک های ماه اشک های خود را پاک کردم آه هنوز بوی تو در هوای بارانی غوطه ور است و نوشته هایم ناخوداگاه دلتنگ می شود به روزهای با تو بودن این خودکار و چند تکه کاغذ به من دهن کجی می کند و مرا به باد سخره می گیرد که باز هم واژه ی تلخ «تو»!!!

damla
damla

از پنجره به افق بنگريم و ماهي ها را به دامن دريا بسپاريم و با تمام وجود خدا را بخوانيم... امروز بهار است بیایید به زندگی زیبا لبخند بزنیم..

damla
damla

و رفت تا لب هيچ و پشت حوصله نورها دراز كشيد و هيچ فكر نكرد كه ما ميان پريشانی تلفظ درها براي خوردن يك سيب چقدر تنها مانديم

damla
damla

زیر باران بیا قدم بزنیم حرف نشنیده ای به هم بزنیم نو بگوییم و نو بیندیشیم عادت کهنه را به هم بزنیم و ز باران، کمی بیاموزیم که بباریم و حرف کم بزنیم کم بباریم اگر، ولی همه جا عالمی را به چهره نم بزنیم سخن از عشق، خود به خود زیباست سخن عاشقانه ای به هم بزنیم قلم زندگی به دل است زندگی را بیا رقم بزنیم سالکم قطره ها در انتظار تواند زیر باران بیا قدم بزنیم

damla
damla

به نام خداي بارون چتر هارابايد بست! زير باران بايد رفت! فکر را، خاطره را،زير باران بايد برد! با همه مردم شهر ،زير باران بايد رفت! دوست را، زير باران بايد ديد !

damla
damla

گنه کردم گناهی پر ز لذت کنار پیکری لرزان و مدهوش خداوندا چه می دانم چه کردم در آن خلوتگه تاریک و خاموش در آن خلوتگه تاریک و خاموش نگه کردم بچشم پر ز رازش دلم در سینه بی تابانه لرزید ز خواهش های چشم پر نیازش در آن خلوتگه تاریک و خاموش پریشان در کنار او نشستم لبش بر روی لب هایم هوس ریخت زاندوه دل دیوانه رستم فرو خواندم بگوشش قصه عشق: ترا می خواهم ای جانانه من ترا می خواهم ای آغوش جانبخش ترا ای عاشق دیوانه من هوس در دیدگانش شعله افروخت شراب سرخ در پیمانه رقصید تن من در میان بستر نرم بروی سینه اش مستانه لرزید گنه کردم گناهی پر ز لذت در آغوشی که گرم و آتشین بود گنه کردم میان بازوانی که داغ و کینه جوی و آهنین بود " فروع فرخزاد"

damla
damla

می دانم که خواهی رفت اما همیشه و همه جا به انتظارت خواهم نشست. شمع ها را روشن خواهم کرد تا تو بیایی. هرجا که دیدی باران بارید یاد من باش. چون آن لحظه من پشت پنجره خواهم نشست و منتظرت هستم. اما بدان آن بارانی که می بارد اشک آسمان نیست. اشک های چشمان من است که در انتظار آمدن تو در حال باریدن است. همیشه انتظار را دوست داشتم چون در پس آن تو بودی نمیدانم که اینبار هم هستی یا نه؟ خواهی آمد یا نه؟؟؟؟ اما فقط میخواهم این را بدانی که: تا روزی که خدا هست منتظرت خواهم ماند

damla
damla

چشماتو ..... واسه زندگی اسمتو ..... واسه دلخوشی دلتو ..... واسه عاشقی صداتو ..... واسه شادابی دستاتو ..... واسه نوازش پاهاتو ..... واسه همراهی عطرتو ..... واسه مستی خیالتو ..... واسه پرواز خودتو ..... واسه پرستش

damla
damla

روز و شبم شدی تو از آن لحظه که آمدی... قانون زندگی ام بهم خورد از لحظه ای که به قلبم آمدی... نمیدانم چرا میگیرد نفس هایم نمیدانم چرا اینگونه میریزد اشک هایم میگویند این ها همه درد عاشقیست نمیدانم حرف دلم را باور کنم یا حرف آنها را شاید این هم یکی از دردهای همیشگیست میترسم از آن روزی که رهایم کنی شاید فکر کنی محال است قلبت را از قلبم جدا کنی این روزها کار همه بی وفاییست تو خواستی مرا به خودت وابسته کنی تو خواستی قلبم را اسیر قلب پاکت کنی دیگر محال است بتوانی مرا ازخود سیر کنی این قلبی که در سینه دارم آن قلب تنها نیست حال و هوای من مثل گذشته ها نیست حالا دیگر وجودم نیر مال خودم نیست این اشک هایی که میریزد از چشمانم دست خودم نیست این دلتنگی ها و بی قراری هایم حس و حال همیشگیست قانون زندگی ام بهم خورد از لحظه ای که تو آمدی آمدی و شدی همه زندگی ام هستم تا آخرین نفس با تو ای تنها بهانه نفس کشیدنم...

damla
damla

بوسیـدش .. حتی اگه با هم دعـوای ِ بـدی کرده باشیـد .. حتی اگه بهتـون گفته باشه از این زنـدگی ِ کوفتـی خسته شـده .. حتی اگه برچسـب ِ ” بد اخـلاق ” بهـتون چسبـونده باشه ببوسیـدش .. حتی اگه بهتـون گیر ِ بیخـود داده باشه .. گفته باشه از لباسـی که شما عاشقشین متنفـره ! .. نفهمیـده باشه شما موهـاتون رو مِش کردین ! ببـوسیـدش .. حتی اگه بـوی ِ عرق و خستگی میـده .. حتی اگه یـادش میـره جواب سلام ِ شما رو بـده .. حتی اگه خیلی وقته براتـون گُـل نخـریده ! بـبوسیـدش .. حتی اگه شما رو رنجـونده و غـرورش نمیذاره دلجـویی کنه .. حتی اگه گرسنه اس و با شما مثل ِ آشپـز ِ دربـارش برخـورد می کنه .. حتی اگه یادش میـره ازتـون تشـکر کنه ! ببوسیـدش .. وقتی براتـون یه آهنگ ِ جدیـد میذاره و می گه : ” اینـو برای تـو آوردم ! ” .. وقتی تو چشـاش پـُر ِ خواستنه .. وقتی دست های ِ ظریـف ِ دختـرونه تـون میـون ِ دستای ِ زمخت و مردونه اش گم می شن .. ! ببـوسیـدش .. حتی اگه از عصبانیت داریـد دیوونه می شید .. حتی اگه شما رو با مادرش مقایسه می کنه .. حتی اگه با حرص می خوایید از خونه بزنیـد بیـرون و اون محـکم بـازوهاش رو دورتـون

damla
damla

پتویی برایم بیاور هوای شعرهایم بدجوری سرد است! واژه هایم می لرزند! چیزی روی کلماتم بینداز یخ کرده اند...! بیا امشب تمام برق ها را خاموش کنیم بیا باتری های ساعت را گم و گور کنیم میز را ولش کن سفره را چیده ام بیا به یاد اولین انسان آتشی اختراع کنیم! شمع ها را با آتش نگاهت روشن کن من این سوی سفره... تو آن سوی سفره چه اسطوره ی سحرآمیزی...! آن عینک را بردار شعرهای من در فرم آن عینک آهنی ات خشک می شود چشم هایت را در قالب این شیشه محدود نکن بیا این شیشه های شرر سوز را بشکنیم من به ناب بودن نفس هایت ایمان دارم بیا و امشب حرفهایت را اتو نکش! موهایم را نباف... ریش هایت را جدول بندی نکن بیا نسیم را به شاخه های موهایمان دعوت کنیم میشود امشب کمی عاشق شویم؟؟؟ میخواهم امشب به افتخارت موج های شعرم را نو کنم!!!

این ارسال را بازنشر کرده است.
damla
damla

دلم کوچک است ولی آنقدر جا دارد که برای عزیزی که دوستش دارم نیمکتی بگذارم برای همیشه

damla
damla

کسي ديگر نمي پرسد چرا تنهاي تنهایم کسي ديگر نمي کوبد در اين خانه ي متروک ويران را کسي ديگر نمي پرسد چرا تنهاي تنهايم و من چون شمع ميسوزم و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند و من گريان و نالانم و من تنهاي تنهايم درون کلبه ي خاموش خويش اما کسي حال من غمگين نمي پرسد ومن درياي پر اشکم که توفاني به دل دارم درون سينه ي پر جوش خويش اما کسي حال من تنها نمي پرسد و من چون تک درخت زرد پاييزم که هر دم با نسيمي ميشود برگي جدا از او

damla
damla

چرا امروز و فردا میکنی،دل؟ مرا رسوا و شیدا میکنی، دل؟ تو خود را با همه شیرین زبانی درون سینه ها می کنی ،دل جوانی پر زده در نقش یوسف هوای آن ذلیخا میکنی ،دل تو بازیگوش هستی ،بچه هستی که پا در کفش بابا میکنی ،دل؟ بیا دیگر ندارم تاب دوری چرا این پا و آن پا می کنی دل؟ بیا«لطفی» چو «بیدل» مانده تنها چرا امروز و فردا می کنی دل؟

damla
damla

اومدم دربدر ناز چشات شم تو نذاشتی اومدم قربونی بهونه هات شم تو نذاشتی تو خواستی منو از این همه تنهایی بگیری از خدا سراغمو با عشق رویایی بگیری من میخواستم واسه تو اسون بمیرم واسه تو ماهو از اسمون بگیرم رفتی و بار سفر از این دل دیوونه بستی دل من نه آخ دل آینه و شمدونو شکستی می تونستی واسه من نفس نفس یه همزبون شی می تونستی یه پری تو خواب این بی آسمون شی اما نمیدونم چرا نخواستی............