damla
دیگر از تقدیر بی تو هراسی نخواهم داشت تازگی ها پلک ثانیه ها آنقدر سریع برهم می خورد که مدت هاست در خواب سال ها رویا ندیده ام چه با تو ، چه بی تو !!!
damla
گفتی بیا باران را به بی قراری دل ها تعارف کنیم چتر به دست گرفتیم و راه افتادیم گفتی دیگر از صدای صاعقه ها نمی ترسم حالا خوب می دانم این صدای مهیب همان لحن خیس و ساده باران است که گاهی از هیاهوی ابرها خسته می شوند می آیند روزی زمین تا کمی ستاره ها را تماشا کنند و اگر هم دستشان رسید از درخت بی سایه ای سیب سکوت بچینند آنوقت از مرگ واژه ها در زمین به آسمان شکایت کنند گفتی باران را دوست دارم حتی اگر از سادگی هایم پیش ابرها بد بگوید!!!
damla
به روزگار بگو: روزگارا!! که چنین سخت به من می گیری، با خبر باش که پژمردن من آسان نیست، گر چه دلگیر تر از دیروزم، گر چه فردای غم انگیز مرا می خواند... لیک باور دارم دلخوشی ها کم نیست! زندگی باید کرد.
damla
سالها رفت و هنوز .. يک نفر نيست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها مي خواهي ؟؟؟
صبح تا نيمه شب منتظري.. همه جا مي نگري
گاه با ماه سخن مي گويي... گاه با رهگذران
خبر گمشده اي مي جويي؟
راستي؟؟؟؟؟.......
گمشده ات کيست؟؟؟ کجاست؟؟؟؟
damla
شنیده ام زمانی که فرشته ای می گرید... در گوشه ای از این دنیای بزرگ قلب پاکی شکسته است.. و اشکهای فرشته چکه چکه بر زمین می نشیند تا همه بدانند ، امروز قلب پاکی شکسته است...
damla
هیچ کس به من نگفت تو عاشقی آنگاه که در باران می خرامیدی خویش را بخاطر آوردم و تنهاییم را........ هنوز میدانم فصل دلتنگی چیست هنوز میفهمم کدام نسیم از کدام سو می وزد من قبیله ام را گم نکرده ام
damla
مثل یک تکه یخ میدرخشی درنگاه صبور و پر درد سایه آه..ای بی نهایت عشق روح این خاک بی تو راه به دریا و باران ندارد تا کجا میشود بی تو سفر کرد؟
damla
آتش عشق و هوس را فرقها باشد ميان اعـتبار عشق را بـر معتبر بـيني عيان پيشه ي تردامنان را در هوسبازي نگر همره ابليس مي گردند،همي در خاكدان عشقبازان را نگر بس سرفرازونيكنام همـدم اهـل دلان انـدر زمين و آسمان گرچه سوزد جانشان ازآتش سوداي عشق درطواف شمع دارند سوزشي پروانه سان واي بر آنكس كه برهرعهد مي باشد زبون عـهد و پـيمان بگسلد غـافـل زپـيـدا و نهان همچو مرداري شود منفور هر جنبنده اي در شرار نفس خود آتش بگيرد هر زمان ابتلاي عـشق مي سازد زپي فـيضي مدام كـين تعالي نايد انـدر چـشم آن تـيره دلان عهد بـا جانان چـو بندي در بيابان طلب مرد ره گردي گرآري ذكرنامش برزبان چون كه باشد عاقبت جسم وتن ما را فنا اندرين وادي بيابي عمر خود را جاودان بر حضورعشق آيد روزي اندر روز تو سفره ي رنگين حق بـاشد ز بهرعاشقان روشنان هر دلي از عشق مي دارد دوام جان تو گلگون كند هم از برايش ناگهان
damla
هـمه درد مـرا ای جان مـن درمان تویی به جان خسته ام هم مرهم و جانان تویی حـرامـم بـاد هـر دم مـن زیـم بی یاد تـو به قلبم صاحبی آن صاحب فرمان تویی مونس خلوتگه من ساکنی درجان من الفتی درمسکـنم برمنزلم سامان تویی با توام زندان تن باشد مرا مأوای خوش روشـنان محبسم امّـیـد نـورافـشـان تویی جمله ی ذرّات من آکنده از ذرّات توست اخـتر تابان من خورشید افـروزان تویی گـر بیاسـایـم هـمی در آتـشیـن آغـوش تـو مأمنم را مشعلی هرشعله ی رخشان تویی هردَمی خواهم بنوشم زان دَم نوشین دَمت یـاور شـیـریـن دَمانـم شـکّـر دوران تویی از برای واژگانت می نهم جان در رهت دلربای خوش بیانی شکّرین الحان تویی بیکران دریای جانی،هـم خروشانی بـسی همنفس دلدارمی امواج جان جوشان تویی در صفای بحر تو چون رود آمیزم برت صافی صاف مصفا صُفّه را گویان تویی این پری بال وپرش را خوش گشوده بهرتو بال پـروازش تـو بـاشی پـرّ او پـرّان تویی
damla
هر ره كه تو دادي همه آنجا برهيديم هر بـال كـه دادي چـو كـبوتر بـپريديم صيـاد اگـر چـه بـر مـا دام بـگستـرد صيد دل ما گشت و به دامش بخزيديم آن را كه همو دانه و دامست به ره ما بـر خـوان سخايش بـه تنعم بـرسيديم در كوي تو اميد به وصلت چو رهاييست بـر درگه تـو جـامـه ي تـن را بـدريـديـم بـر گـرد تـو جانانه زنيم چـرخ پـريـوار كز چرخ نواي خوش جانان بشنيديم زان نغمه ي جانسوز كه جان را بـفزايد از ظلمت اين خاك زبون خوش برهيديم پروانه و شمع هر دو چو سوزند و فروزند در راه وصـالـت ز تـبـاهي بـجهيـديـم هر دم چو رسد شعشعه ي نور جمالت شعشاع شعاعت همه بر جان بخريديم ما را چو تو باشي ز ازل مقصد و مقصود از مـحبـس تـن تـا بـه ابـد پـر بـكـشيديـم
damla
اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.
damla
مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.
damla
کنارم هستی و انگار دلم تنگ میشه هر لحظه خودت می دونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه فقط دوست داشتن محضه!!!!!!!!!!